Try To Survive Ep6,7

سلام به همگی.نه شرمنده هستم که این دو قسمت رو نذاشتم و نه معذرت میخوام.

اتفاقا با توپ پر اومدم.من دارم از سفرم میگذرم و وقت میذارم که داستان رو حتما بذارم اونوقت فقط هفت تا کامنت؟تا وقتی که این پست 12 کامنت نداشته باشه از قسمت بعد خبری نیست و تاریخ و زمانبندی ای که گفتم رو هم فراموش کنید کلا.

پسرها اصلا باورشون نمیشد این پسرعینکی و ساده همون کن معروف باشه.از وقتی سونگجه بیدار شده بود کن مشغول برداشتن یه سری وسایل الکترونیکی بود.اونم قصد داشت به منطقه 96 بره و قرار بود همسفر هیوک و سونگجه بشه.سونگجه به تنهایی برای پیدا کردن خوراکی بیرون رفته بود و دربرابر اصرار هیوک برای با هم رفتن مخالفت کرده بود.مواد غذایی ذخیره شون رو به اتمام بود و باید میرفتن یه سو‍‍‍‍‍پرمارکت دنبال مواد غذایی کنسرو شده ولی چون این منطقه رو نمیشناخت ترجیح داد هیوک همراهش نیاد. درحالی که کوچه به کوچه دنبال یه فروشگاه میگشت به هیوک فکر میکرد.دوست نداشت صدمه ای ببینه.شاید هیوک اونو فقط یه دوست میدید ولی صد در صد احساس سونگجه این نبود.سونگجه خیلی وقت بود که با خودش کنار اومده بود.خیلی وقت بود کنار هیوک احساس آرامش داشت.خیلی وقت بود که دوست داشت برای خوشحالی هیوک هرکاری انجام بده.خیلی وقت بود که دلش میخواست از هیوک محافظت کنه ولی چی شد که احساسش رو به هیوک نگفت؟چی شد که ترجیح داد هیوک فقط هیوک بمونه و اون فقط سونگجه دوست صمیمیش؟چی شد که تموم احساساتش رو درون خودش نگهداشت؟شاید همه چیز به اون روز برگرده.وقتی سال سوم هنرستان بودن…

ـــ اون روز هیوک مریض بود.مادر و پدرش هم چند روزی بود رفته بودن جیجو دیدن مادربزرگ هیوک و هیوک تنها بود.قرار بود بعد از تموم شدن کلاس سونگجه بره خونه ی هیوک و تا برگشت پدر و مادرش پیش هیوک بمونه مخصوصا با این سرما خوردگی و تب هیوک دیگه دلش آروم نبود و همش نگرانش بود.شب مادرش پیشنهاد داد که بره پیش هیوک بمونه و اونم از خداش بود و قبول کرده بود و حالا لحظه شماری میکرد که زودتر کلاس تموم شه تا بتونه هیوک رو ببینه.

رن صداش زد:«سونگجه؟»

سونگجه از فکر هیوک بیرون اومد با نگاه سوالی به رن نگاه کرد.

رن با لحن معنی داری گفت:«بازی داری به هیوک فکر میکنی؟»

تنها کسی که از علاقه ی سونگجه به هیوک اطلاع داشت رن بود و تنها کسی که از علاقه ی رن به همکلاسیشون جی آر آگاه بود سونگجه بود.

قبل از اینکه سونگجه فرصت جواب دادن پیدا کنه جی آر به نیمکتشون نزدیک شد و برگه ای روی میز رن گذاشت و رفت.هردو با تعجب به برگه نگاه کردن ولی صدای معلم که تازه وارد کلاس شده بود و داشت صحبت میکرد مانع از باز کردن برگه شد.

کلاس که تمام شد رن سریع برگه رو برداشت و با دیدن دست خط جی آر و جمله ای که نوشته بود برگه از دستش افتاد.سونگجه سریع برگه رو برداشت و خوند ٬ بعد از کلاس کنار درخت بید پشت آبخوری منتظرتم٬ .

سونگجه دهنش باز شد و گفت:«این یعنی چی؟»

بعد از کلاس رفتن جایی که جی آر گفته بود و همونجا جی آر به رن گفت دوستش داره و براش مهم نیست رن چه نظری داره و فقط میخواسته که رن درباره احساسش بدونه.

وقتی مدرسه تموم شد توی راه همش فکر میکرد که اونم باید به هیوک بگه یا نه.وقتی رسید خونه با دیدن چهره ی رنگ پریده هیوک که با لبخند همیشگی نگاهش میکرد تپش قبلش شدت پیدا کرد.اخر شب کنار هم روی تخت خوابیده بودن.هر دو به پشت دراز کشیده بودن با فاصله چند سانتی متری در سکوت به سقف خیره شده بودن.

سونگجه سکوت رو شکست و گفت:«هیوک..»

هیوک بدون اینکه نگاهش رو از سقف بگیره گفت:«هومم؟»

سونگجه گفت:«بهت گفتم امروز چی شد؟»

هیوک:«نه چی شد؟»

سونگجه:«جی آر امروز به رن اعتراف کرد…»

هیوک شوکه برگشت و به سونگجه گفت:«چی؟؟؟؟»

سونگجه گفت:«همین دیگه…گفت عاشقشه.»

هیوک سکوت کرد و سونگجه بعد از ده دقیقه سکوت گفت:«هیوک نظرت چیه درباره عشق به یه پسر؟»

برگشت و به هیوک نگاه کرد موهاش بخاطر تب و عرق به پیشونیش چسبیده بودن و ل//ب هاش بخاطر گرما قرمز شده بود.یه لحظه حس کرد نفسش بند اومده.نگاهش خیره به ل//ب های هیوک بود.

هیوک ولی بی خیال گفت:«نمیدونم تاحالا بهش فکر نکردم…بنطرم یکم مسخره ست…اخه تا وقتی اینهمه دختر خوشگل هست چرا پسر؟» و لبخند پهنی زد از اون لبخند های مخصوص هیوک وقتی شیطون میشد.

و این حرف هیوک مثل این بود که یه سطل آب یخ روی سر سونگجه خالی کرده ن.این یعنی هیوک همچین حسی بهش نداشت.نباید میذاشت درباره ی احساسش چیزی بفهمه.اون دوست نداشت همین دوستی و آرامشی که کنار هیوک داره از بین بره.اون هیوک رو دوست داشت و براش مهم نبود حس هیوک درباره ش چیه.

 

وقتی به فروشگاه رسید فکر هیوک رو برای مدتی کنار گذاشت و فقط به سرعت مواد مورد نیازشون رو برداشت و راهی که اومده بود رو برگشت.از اینکه هیوک رو تنها گذاشته بود حس خوبی نداشت.ولی از اینکه همراه خودش بیارش هم میترسید بهتر بود اگه اتفافی قرار بود بیافته برای اون میافتاد نه هیوک.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب هیوک و سونگجه قرار بود بخوابن و کن نگهبانی بده.هیوک که تمام روز به حرفی که کن زده بود فکر کرده بود و هر لحظه بیشتر از احساسش نسبت به سونگجه مطمئن میشید بالاخره تصمیم گرفت چیزی بگه.انگار حالا که بیست و چهار سالشون بود جاهاشون با هیوک و سونگجه ی هفت سال پیش عوض شده بود.فقط با این تفاوت که حالا روی زمین سخت خوابیده بودن وهر لحظه آماده ی حمله ی اون موجودات بودن.

هیوک بدون مقدمه شروع کرد:«سونگجه میدونی که معلوم نیست تا فردا زنده باشیم یا نه.من میخواستم بگم که…یعنی من…»

سوگجه با تعحب به هیوک نگاه کرد.نمیتونست حدس بزنه هیوک میخواد درباره چه موضوعی صحبت کنه.پس فقط به سکوتش ادامه داد.

هیوک گفت:”من … دوستت دارم.”

سونگجه چیزی که شنیده بود رو نمیتونست تحلیل که پس با ناباوری گفت:”چی؟”

هیوک هل کرد.نمیدونست چطور گندی که زده بود رو درست کنه.ولی پیشمون نبود از اینکه حرفش رو زده.باید قبل از اینکه از فکر و خیال دیوونه میشد بهش اعتراف مکیرد.

هیوک گفت:”فقط باید بهت میگفتم،همین.میتونی بخوابی.”و پشتش رو به سونگجه کرد و چشم هاش رو بست.هنوز چند دقیقه نشده بود که حلقه شدن دست سونگجه دور کمرش رو از پشت سر حس کرد و نفس های داغش گردنش رو میسوزوند.سونگجه آروم توی گوشش زمزمه کرد :”منم دوستت دارم هیوکااا…خیلی وقته.”

اون شب خواب از دو پسر فراری شده بود و هر دو ماجرای علاقمند شدنشون رو تعریف کردن.

_______________________

دو روز دیگه توی اون فروشگاه موندن و این مدت کن شاهد نگاه های علاقمند و لبخند های پرمعنی دو پسر بود.نمیدونست چرا از هیوک خوشش اومده و دوست داره کمکش کنه.حالا که تکلیف هیوک رو با خودش روشن کرده بود هم حس بدی داشت و هم حس خوبی،دلیل حس بد رو نمیدونست ولی حس خوب واسه این بود که لبخند رو روی لب های اون پسر میدید.

با شنیدن سر و صدای زیادی که از بیرون اومد کن سریع نگاهی به بیرون انداخت و بعد با وحشت گفت:”یه گروهشون دارن میان اینطرف باید فرار کنیم اینجا دیگه امن نیست.دو پسر همراه هیوک کوله هاشون رو برداشتن و در حالی که دست هاشون توی دست هم قفل شده بود از فروشگاه خارج شدن.دو کوچه بالاتر با یه دسته دیگه از زامبی ها رو به رو شدن و این به معنای رخ دادن فاجعه بود.پسر ها محاصره شده بودن.پشت هاشون رو به هم زده بودن و وسط یکی از کوچه هایی که دو متر پهنا داشت گیر افتاده بودن.هیچ راهی برای فرار نبود.یکی از زامبی ها جلو اومد.همه با سرعت کمی نزدیک میشدن ولی این یکی سرعتش رو بیشتر کرد و سمت هیوک حمله کرد.هیوک شوکه شده بود.میدید اون موجود داره به سرعتی که نسبت به حرکت آهسته ی زامبی ها بیشتر بود بهش نزدیک میشد.نه راهی برای فرار بود و نه جایی برای عقب نشینی و پنهان شدن و نه وسیله ای برای حفاظت از خودش.نفهمید چی شد که یکی شونه ش رو گرفت و محکم عقب کشیدش و در کمتر از کسری از ثانیه جاش با سونگجه عوض شد و سونگجه خودش رو جلوی اون زامبی انداخت و بعد خون بود و صورت غرق درد سونگجه و حمله ی بقیه اون موجودات به سونگجه و …

هیوک بدون هیچ فکری فقط به سونگجه زل زده بود.مغزش اتفاقی که رخ داده بود رو تحلیل نمیکرد.

کن با دیدن تغییر رنگ چشم های سونگجه فهمید حمله ی گروهی اون موجودات به سونگجه کار تبدیلش رو سرعت داده.بعد از چند ثانیه سونگجه از اون موجودات فاصله گرفت ولی همچنان پشت به هیوک ایستاده بود.هیوک خوشحال شد.به دلیل این اتفاق همه موجوداتی که دور تا دورشون رو محاصره کرده بودن حالا سمت راستشون کنار سونگجه ایستاده بودن.سونگجه برگشت و به هیوک نگاه کرد.توی نگاهش هیچی نبود.رگ های خونیه موجود در سفیدی چشم هاش حسابی پررنگ شده بودن و گردنش از چند جا گاز گرفته شده بود.پوستش به سفیدی برف بود و یونیفرم نامرتب و خاک آلود مدرسه حالا مزین به خون هم شده بود.

یه قدم جلو رفت:”ســ…سونــ…نگــ..جه…”

سونگجه مثل اینکه صدای آشنایی شنیده باشه به چشم های هیوک زل زد ولی بعد از چند ثانیه مکث طبق چیزی که ازش انتظار میرفت به هیوک حمله کرد.اون دیگه سونگجه نبود.بلکه حالا یکی از اون موجودات محسوب میشد.

کن سریع متوجه شد و تونست با کوله ضربه ی محکمی به سونگجه وارد کنه و اونو از هیوک دور کنه.

دست هیوک رو گرفت و به سمت مخالف دوید.

هیوک شوکه بدون هیچ حرفی فقط هم پای کن میدوید…

22 comments

  • atefeh

    خیلی قشنگ بود عزیزم, دستت دردنکنه,داستانت واقعاتاثیرگذاره,الان فقط دلم میخوادگریه کنم.ممنون که ازسفرت زدی وداستانوگذاشتی,دوستت دارم.❤

  • pari

    خیلی عالیییییییی بووووود
    ولی خدایی این بار نوبت هیوکه یه چیزیش بشه تا حالا نه تیر خورده نه چاقو خورده نه خودکشی کرده نه کشتنش نه سرطان گرفته
    هرچند این چیزا بهش نمیاد ولی مردیم بس که واسه هونگبین گریه کردیم اخه

  • mohaddese☆Starlight

    مثل همیشه عالیییی
    منبا کامنت شماره 2 موافقم…زیرچشمام گود افتاده بسکه برا هونگی گریه کردم!
    خوشممیاد هرکی که جز ویکس نیست زامبیش کردی!ولی موندم هونگی جز ویکسهااا :-/ (هواشو داشته باش) :laugh:
    فایتینگ یاسی :heart:

  • ابجی جونم زیبا بووووووووووود،ولی چرا انقدر خشن تشریف دارید؟ :-* :-* خونسرد باشید کامبکLRنزدیک است،بذوقید وبرقصید :rotfl: :rotfl: :rotfl:
    ممممممممممممممن منتظرررررررررررررر ادامهههههههههههههه اش هسته بیدددددددددددددددددددم :inlove: :inlove: :inlove:

  • aramdokht

    سلام!
    قسمتاشو باهم خوندم ….
    قشنگ بود، خسته نباشی!
    یه سوال، الان این 2 قسمت بود؟؟؟ چجوری؟!

  • shokofeh

    عالی عالی عالی
    دستت درد نکنه آجی

  • soori☆Starlight

    واییییییی خدااااااا چه زود سونگجه اینجورییی شد بیچاره هیوکیییییی :cry: کاششش زودی برسن منطقه 96 مردممم بسکه حرص خوردمممم :-( خسته نباشیییییی آجیییی،فرافوق العاده بود :inlove: :-)) فایتینگگگگگگگگگ

  • leyla.pjm

    الهی بمیرم که هیوکم چ مظلومه ….
    مبینم ک کمال هم نشین در تو اثر کرد .جی رن باز شدی …

  • kimia☆Starlight

    الهییی بگردمممممم سونگجه گناااا داشتتتت … ینی در لصل هیوک گناه داشتتتت بچم …. چرا این بلا ها رو سرشون میاری ؟؟؟ این پسرم که هنوز 24 ساعتم از عشقش نگذشته بود زدی عشفشو کشتی اون راویم که خواهر جون جونیشو از دست داااادددد … حالا توروخدا بلایی سر خود پسرامون نیاری حان مااا … من که تو اون رمان قلبی واقعا اشکم دراومد وقتی هونگبین نرد … هیییی یادم نندازین …. ولی خیلیییی دوس دارمش و خیلی ممنون که از وقتت میزاری یاسمن جوووون دستت درد نکنه مرسیییی خسته نباشی … میخوای اصن خودم 10 تا نظر بزارم خیالت راحت شه ؟ ولشون کن بقیرو اونی قلمت فوق العادس …. فایتینگ … سرنگهه ♥♥♥

  • ابجی یعنی ما دوازده نفر میشیم،دوازده تا کامنت بزاریم؟ :laugh: :laugh:
    ابجی جون منتظر ادامه اش هستما

  • واو عاالی :inlove:

  • kiyana

    vaaaaaaaaaaayyyyyy…aliiiiiiiiiiiiiie …songjaeye bichare T_T
    mersiiiii^_^

  • kimia☆Starlight

    12 تااا شددددددددد هووووورااااااااا ;-)

  • خیلی قشنگ بود همه رو که کشتی خبری از لئو و هونگی نیست که
    چه عشق کوتاهی
    من کامنت 14 ام دختر خوبی باش زود ادامه رو بزار دیگه
    در مورد پوستر واقعا قشنگه فقط یکم شلوغه
    من انو میخوام کجاست عشقم

  • pink apple☆Writter

    هعی دنیای بی وفا به سونگی منم رحم نکردا…هعی دنیا هعی…هیوکی …هعی …
    هعی به توان خودش در کسینوس زاویه ی هعی به این سرنوشت
    هعیییییی… :cry: :cry: :cry:
    تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو هیوکی دلش بیتاب است… زهرا سپهری

  • Mehrta☆Starlight

    این دفعه نوبت سونگجه بود دفعه بعد کیست؟؟؟؟ ?:-)

  • Rahil☆Starlight

    یاسمن کوماعو :inlove:
    چهره هیوکی پسرم چقدردردناک بود اون لحظه :cry: :cry: :-((

  • MARYAM

    سلام ممنونم عالی بود فقط قسمت بعد رو کی میزارید

  • Misha.l

    عالی بود.چرا قسمت بعدی رو نمیذارید؟
    منتظریم…

  • Misha.l

    داستان عالیه!
    چرا قسمت بعد رو نمیذاری؟ما منتظریم… :cry:

  • fafa

    تازه شروع کردم فیکت رو…بنظرم خیلی جالبه! ممنون از وقت و انرژی ای که میزاری…منتظر ادامش هستم..♥

  • bahareh

    چرا این فیک دیگه ادامه پیدا نکرد؟!!!!! :cry: :cry: درگیرش شدیم خو :cry: :cry: خاهشااااا بذارین بقیه اش رو هم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.