Try To Survive Ep1-7

سلام به همگی.نه شرمنده هستم که این دو قسمت رو نذاشتم و نه معذرت میخوام.

اتفاقا با توپ پر اومدم.من دارم از سفرم میگذرم و وقت میذارم که داستان رو حتما بذارم اونوقت فقط هفت تا کامنت؟تا وقتی که این پست 12 کامنت نداشته باشه از قسمت بعد خبری نیست و تاریخ و زمانبندی ای که گفتم رو هم فراموش کنید کلا.

پسرها اصلا باورشون نمیشد این پسرعینکی و ساده همون کن معروف باشه.از وقتی سونگجه بیدار شده بود کن مشغول برداشتن یه سری وسایل الکترونیکی بود.اونم قصد داشت به منطقه 96 بره و قرار بود همسفر هیوک و سونگجه بشه.سونگجه به تنهایی برای پیدا کردن خوراکی بیرون رفته بود و دربرابر اصرار هیوک برای با هم رفتن مخالفت کرده بود.مواد غذایی ذخیره شون رو به اتمام بود و باید میرفتن یه سو‍‍‍‍‍پرمارکت دنبال مواد غذایی کنسرو شده ولی چون این منطقه رو نمیشناخت ترجیح داد هیوک همراهش نیاد. درحالی که کوچه به کوچه دنبال یه فروشگاه میگشت به هیوک فکر میکرد.دوست نداشت صدمه ای ببینه.شاید هیوک اونو فقط یه دوست میدید ولی صد در صد احساس سونگجه این نبود.سونگجه خیلی وقت بود که با خودش کنار اومده بود.خیلی وقت بود کنار هیوک احساس آرامش داشت.خیلی وقت بود که دوست داشت برای خوشحالی هیوک هرکاری انجام بده.خیلی وقت بود که دلش میخواست از هیوک محافظت کنه ولی چی شد که احساسش رو به هیوک نگفت؟چی شد که ترجیح داد هیوک فقط هیوک بمونه و اون فقط سونگجه دوست صمیمیش؟چی شد که تموم احساساتش رو درون خودش نگهداشت؟شاید همه چیز به اون روز برگرده.وقتی سال سوم هنرستان بودن…

ـــ اون روز هیوک مریض بود.مادر و پدرش هم چند روزی بود رفته بودن جیجو دیدن مادربزرگ هیوک و هیوک تنها بود.قرار بود بعد از تموم شدن کلاس سونگجه بره خونه ی هیوک و تا برگشت پدر و مادرش پیش هیوک بمونه مخصوصا با این سرما خوردگی و تب هیوک دیگه دلش آروم نبود و همش نگرانش بود.شب مادرش پیشنهاد داد که بره پیش هیوک بمونه و اونم از خداش بود و قبول کرده بود و حالا لحظه شماری میکرد که زودتر کلاس تموم شه تا بتونه هیوک رو ببینه.

رن صداش زد:«سونگجه؟»

سونگجه از فکر هیوک بیرون اومد با نگاه سوالی به رن نگاه کرد.

رن با لحن معنی داری گفت:«بازی داری به هیوک فکر میکنی؟»

تنها کسی که از علاقه ی سونگجه به هیوک اطلاع داشت رن بود و تنها کسی که از علاقه ی رن به همکلاسیشون جی آر آگاه بود سونگجه بود.

قبل از اینکه سونگجه فرصت جواب دادن پیدا کنه جی آر به نیمکتشون نزدیک شد و برگه ای روی میز رن گذاشت و رفت.هردو با تعجب به برگه نگاه کردن ولی صدای معلم که تازه وارد کلاس شده بود و داشت صحبت میکرد مانع از باز کردن برگه شد.

کلاس که تمام شد رن سریع برگه رو برداشت و با دیدن دست خط جی آر و جمله ای که نوشته بود برگه از دستش افتاد.سونگجه سریع برگه رو برداشت و خوند ٬ بعد از کلاس کنار درخت بید پشت آبخوری منتظرتم٬ .

سونگجه دهنش باز شد و گفت:«این یعنی چی؟»

بعد از کلاس رفتن جایی که جی آر گفته بود و همونجا جی آر به رن گفت دوستش داره و براش مهم نیست رن چه نظری داره و فقط میخواسته که رن درباره احساسش بدونه.

وقتی مدرسه تموم شد توی راه همش فکر میکرد که اونم باید به هیوک بگه یا نه.وقتی رسید خونه با دیدن چهره ی رنگ پریده هیوک که با لبخند همیشگی نگاهش میکرد تپش قبلش شدت پیدا کرد.اخر شب کنار هم روی تخت خوابیده بودن.هر دو به پشت دراز کشیده بودن با فاصله چند سانتی متری در سکوت به سقف خیره شده بودن.

سونگجه سکوت رو شکست و گفت:«هیوک..»

هیوک بدون اینکه نگاهش رو از سقف بگیره گفت:«هومم؟»

سونگجه گفت:«بهت گفتم امروز چی شد؟»

هیوک:«نه چی شد؟»

سونگجه:«جی آر امروز به رن اعتراف کرد…»

هیوک شوکه برگشت و به سونگجه گفت:«چی؟؟؟؟»

سونگجه گفت:«همین دیگه…گفت عاشقشه.»

هیوک سکوت کرد و سونگجه بعد از ده دقیقه سکوت گفت:«هیوک نظرت چیه درباره عشق به یه پسر؟»

برگشت و به هیوک نگاه کرد موهاش بخاطر تب و عرق به پیشونیش چسبیده بودن و ل//ب هاش بخاطر گرما قرمز شده بود.یه لحظه حس کرد نفسش بند اومده.نگاهش خیره به ل//ب های هیوک بود.

هیوک ولی بی خیال گفت:«نمیدونم تاحالا بهش فکر نکردم…بنطرم یکم مسخره ست…اخه تا وقتی اینهمه دختر خوشگل هست چرا پسر؟» و لبخند پهنی زد از اون لبخند های مخصوص هیوک وقتی شیطون میشد.

و این حرف هیوک مثل این بود که یه سطل آب یخ روی سر سونگجه خالی کرده ن.این یعنی هیوک همچین حسی بهش نداشت.نباید میذاشت درباره ی احساسش چیزی بفهمه.اون دوست نداشت همین دوستی و آرامشی که کنار هیوک داره از بین بره.اون هیوک رو دوست داشت و براش مهم نبود حس هیوک درباره ش چیه.

 

وقتی به فروشگاه رسید فکر هیوک رو برای مدتی کنار گذاشت و فقط به سرعت مواد مورد نیازشون رو برداشت و راهی که اومده بود رو برگشت.از اینکه هیوک رو تنها گذاشته بود حس خوبی نداشت.ولی از اینکه همراه خودش بیارش هم میترسید بهتر بود اگه اتفافی قرار بود بیافته برای اون میافتاد نه هیوک.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب هیوک و سونگجه قرار بود بخوابن و کن نگهبانی بده.هیوک که تمام روز به حرفی که کن زده بود فکر کرده بود و هر لحظه بیشتر از احساسش نسبت به سونگجه مطمئن میشید بالاخره تصمیم گرفت چیزی بگه.انگار حالا که بیست و چهار سالشون بود جاهاشون با هیوک و سونگجه ی هفت سال پیش عوض شده بود.فقط با این تفاوت که حالا روی زمین سخت خوابیده بودن وهر لحظه آماده ی حمله ی اون موجودات بودن.

هیوک بدون مقدمه شروع کرد:«سونگجه میدونی که معلوم نیست تا فردا زنده باشیم یا نه.من میخواستم بگم که…یعنی من…»

سوگجه با تعحب به هیوک نگاه کرد.نمیتونست حدس بزنه هیوک میخواد درباره چه موضوعی صحبت کنه.پس فقط به سکوتش ادامه داد.

هیوک گفت:”من … دوستت دارم.”

سونگجه چیزی که شنیده بود رو نمیتونست تحلیل که پس با ناباوری گفت:”چی؟”

هیوک هل کرد.نمیدونست چطور گندی که زده بود رو درست کنه.ولی پیشمون نبود از اینکه حرفش رو زده.باید قبل از اینکه از فکر و خیال دیوونه میشد بهش اعتراف مکیرد.

هیوک گفت:”فقط باید بهت میگفتم،همین.میتونی بخوابی.”و پشتش رو به سونگجه کرد و چشم هاش رو بست.هنوز چند دقیقه نشده بود که حلقه شدن دست سونگجه دور کمرش رو از پشت سر حس کرد و نفس های داغش گردنش رو میسوزوند.سونگجه آروم توی گوشش زمزمه کرد :”منم دوستت دارم هیوکااا…خیلی وقته.”

اون شب خواب از دو پسر فراری شده بود و هر دو ماجرای علاقمند شدنشون رو تعریف کردن.

_______________________

دو روز دیگه توی اون فروشگاه موندن و این مدت کن شاهد نگاه های علاقمند و لبخند های پرمعنی دو پسر بود.نمیدونست چرا از هیوک خوشش اومده و دوست داره کمکش کنه.حالا که تکلیف هیوک رو با خودش روشن کرده بود هم حس بدی داشت و هم حس خوبی،دلیل حس بد رو نمیدونست ولی حس خوب واسه این بود که لبخند رو روی لب های اون پسر میدید.

با شنیدن سر و صدای زیادی که از بیرون اومد کن سریع نگاهی به بیرون انداخت و بعد با وحشت گفت:”یه گروهشون دارن میان اینطرف باید فرار کنیم اینجا دیگه امن نیست.دو پسر همراه هیوک کوله هاشون رو برداشتن و در حالی که دست هاشون توی دست هم قفل شده بود از فروشگاه خارج شدن.دو کوچه بالاتر با یه دسته دیگه از زامبی ها رو به رو شدن و این به معنای رخ دادن فاجعه بود.پسر ها محاصره شده بودن.پشت هاشون رو به هم زده بودن و وسط یکی از کوچه هایی که دو متر پهنا داشت گیر افتاده بودن.هیچ راهی برای فرار نبود.یکی از زامبی ها جلو اومد.همه با سرعت کمی نزدیک میشدن ولی این یکی سرعتش رو بیشتر کرد و سمت هیوک حمله کرد.هیوک شوکه شده بود.میدید اون موجود داره به سرعتی که نسبت به حرکت آهسته ی زامبی ها بیشتر بود بهش نزدیک میشد.نه راهی برای فرار بود و نه جایی برای عقب نشینی و پنهان شدن و نه وسیله ای برای حفاظت از خودش.نفهمید چی شد که یکی شونه ش رو گرفت و محکم عقب کشیدش و در کمتر از کسری از ثانیه جاش با سونگجه عوض شد و سونگجه خودش رو جلوی اون زامبی انداخت و بعد خون بود و صورت غرق درد سونگجه و حمله ی بقیه اون موجودات به سونگجه و …

هیوک بدون هیچ فکری فقط به سونگجه زل زده بود.مغزش اتفاقی که رخ داده بود رو تحلیل نمیکرد.

کن با دیدن تغییر رنگ چشم های سونگجه فهمید حمله ی گروهی اون موجودات به سونگجه کار تبدیلش رو سرعت داده.بعد از چند ثانیه سونگجه از اون موجودات فاصله گرفت ولی همچنان پشت به هیوک ایستاده بود.هیوک خوشحال شد.به دلیل این اتفاق همه موجوداتی که دور تا دورشون رو محاصره کرده بودن حالا سمت راستشون کنار سونگجه ایستاده بودن.سونگجه برگشت و به هیوک نگاه کرد.توی نگاهش هیچی نبود.رگ های خونیه موجود در سفیدی چشم هاش حسابی پررنگ شده بودن و گردنش از چند جا گاز گرفته شده بود.پوستش به سفیدی برف بود و یونیفرم نامرتب و خاک آلود مدرسه حالا مزین به خون هم شده بود.

یه قدم جلو رفت:”ســ…سونــ…نگــ..جه…”

سونگجه مثل اینکه صدای آشنایی شنیده باشه به چشم های هیوک زل زد ولی بعد از چند ثانیه مکث طبق چیزی که ازش انتظار میرفت به هیوک حمله کرد.اون دیگه سونگجه نبود.بلکه حالا یکی از اون موجودات محسوب میشد.

کن سریع متوجه شد و تونست با کوله ضربه ی محکمی به سونگجه وارد کنه و اونو از هیوک دور کنه.

دست هیوک رو گرفت و به سمت مخالف دوید.

هیوک شوکه بدون هیچ حرفی فقط هم پای کن میدوید…


سلام استارلایت ها همونجور که گفتمه بودم امروز قسمت پنج رو گذاشتم و قسمت شیش رو هم سه شنبه میذارم.درنتیجه از این به بعد داستان شنبه ها و سه شنبه ها ساعت 11 شب گذاشته میشه.چندتا چیز هم خواستم بگم که قبل از شروع داستان بخونید بهتره.

اول-مرسی از نظراتتون.اینکه واسه خواهر راوی و راوی ناراحت شدید خیلی خوشحالم چون این نشون میده من تا حدی تونستم حسی که میخواستم رو بهتون نشون بدم.

دوم-تاحالا به عکس داستان توجه کردید؟اگه نه یه لحظه زوم کنید.لباس ان سفیده و روپوش پزشکیه.کن هم عینک داره.اون وسط هم که اسم داستان نوشته شده یه عالمه زامبی هستن :evilgrin: اخه دیدم بعضیا توجه نکردن گفتم عکس رو روشن کنم بفهمید چقدر هنر از خودم بخرج دادم تا درستش کنم^_^

این قسمت درباره هیوکه و قبل از اینکه برید داستان رو بخونید لازمه این دو عکس رو ببینید.

 

 

تمام راه رو با هم اومده بودن…گاهی از دست اون موجودات فرار میکردن ، گاهی جایی برای استراحت پیدا میکردن و کمی به خودشون استراحت میدادن.حالا دوباره در حال دویدن و فرار بودن…چند کوچه پایین تر چندتا از اون موجودات رو دیده بودن و میدونستن که این موجودات تنهایی جایی نمیرن و حتما گروهی اومدن به این منطقه.به سونگجه که تا حالا هم پای هم دویده بودن نگاه کرد.حسابی عرق کرده بود و موهای کوتاش از عرق خیس بود و با هر حرکت توی هوا به حرکت در میومد.کراوات لباس مدرسه ش نیمه باز و بهم ریخته بود و کت سورمه ای مدرسه ش حسابی خاکی شده بود.میدونست خودشم دست کمی از سونگجه نداره.با دیدن زامبی ای که از فرعی سمت راست سونگجه بیرون اومد با وحشت گفت:”سمت راستت…” و راهشون رو به سمت دیگه ای تغییر دادن.حالا سونگجه پشت سرش بود بعد از گذشتن از چند فرعی و خیابون برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد.وقتی به جز سونگجه کسی رو ندید نفس راحتی کشید و کمی مکث کرد تا سونگجه بهش برسه.در حالی که هر دو نفس نفس میزدن به دویدن کنار هم با سرعت کمتری ادامه دادن.

هیوک:”خوبی؟”

سونگجه سری به نشونه تایید نشون داد و گفت:”باید جایی برای استراحت پیدا کنیم.”

هیوک هم موافق بود با این وضع نه انرژی ای برای حرکت و فرار داشتن و نه این موجودات کوتاه میومدن.هنوز کلی راه تا منطقه 96 بود و واقعا به تجدید نیرو نیاز داشتن.

______________________

سونگجه با دیدن یه فروشگاه لوازم کامپیوتری به هیوک اشاره داد سرعت قدم هاش رو کم کنه.کوله ش رو روی شونه ش جا به جا کرد و بعد از چک کردن خیابون و پاک بودنش از هر موجودی اروم اروم سمت فروشگاه رفتن.در باز بود و چندتا از قفسه ها واژگون شده بودن و و تموم وسایلشون رو زمین افتاده بودن.چند قفسه بلند وسط فروشگاه بود … سونگجه یه قدم داخل گذاشت و هنوز به پشت قفسه ها دید نداشت و نمیتونست از امن بودن فروشگاه اطمینان داشته باشه.با اولین قدم به هیوک اشاره داد همونجا بمونه و مواظب خیابون و اطراف فروشگاه باشه.هیوک سرجاش ایستاده بود و نگاه نگرانش بین خیابون و سونگجه که تنهایی داخل فروشگاه بزرگ رفته بود در حرکت بود.پیش خودش فکر کرد چقدر از سونگجه و هیوک قدیمی فاصله گرفتن.دیگه نه شیطنت میکردن و نه حس شوخ طبعی ای براشون مونده بود.مطمئنا هرکسی اگه الان میدیدشون باورش هم نمیشد این دو پسر جوونی که دارن با تمام وجود برای زنده موندن تلاش میکنن یه روزایی شیطنتشون خونواده هاشون رو کلافه کرده بود.با کلمه خونواده یاد مادر و پدرشون افتاده بود.نمیدونست زنده ن یا نه..نمیدونست تبدیل شدن یا نه.اون روز اونا از صبح توی مدرسه بودن و به دلیل شیطونی هاشون معلم ها تنبیه شون کرده بودن و قرار بود تا شب ، کار تمیز کاری سالن ورزش مدرسه و راهرو ها رو تمام کنن.نزدیک های 11 شب بودن که کارشون تموم شده بود و راهی خونه شدن.خونه هاشون یک خیابون با هم فاصله داشت و دومین میدون راهشون از هم جدا میشد.به میدون رسیده بودن و هنوز هیچ کسی رو ندیده بودن، نه حتی نگهبان مدرسه.مثل همیشه بعد از های فایو مخصوصشون سر میدون از هم جدا شدن.هیوک میدون رو میپیچید سمت راست ولی سونگجه باید باز ادامه میداد و یک خیابون بالاتر از میدون میپیچید سمت چپ.

___با صدای افتادن چیزی از قفسه ها اونم توی سکوت فروشگاه به خودش اومد و نگران دنبال سونگجه به داخل فروشگاه رفت.با دیدن سونگجه سمت راست یکی از قفسه که به جایی خیره شده بود سریع خودش رو بهش رسوند و با نگرانی پرسید:”چی شده؟”

رد نگاه سونگجه رو گرفت و با دیدن پسر دیگه ای که عینک بزرگ مشکی زده بود و قیافه ش شبیه نابغه ها بود با تعجب نگاه کرد.

پسر که روی زمین نشسته بود بلند شد و درحالی که لبخند پهنی زده بود شلوارش رو ار گرد و خاک پاک کرد و بعد صاف ایتساد و گفت:”اِ..شما هم زنده اید؟”

سونگجه با تعجب به من نگاه کرد.میدونستم داره ازم میپرسه این پسره خنگه یا خودش رو زده به خنگی.سونگجه فقط سری به نشونه ی تایید تکون داد و همچنان با تعجب بهش نگاه کرد.بنظر بزرگتر از دو پسر دانش آموز میومد.

پسر قدمی جلو اومد و دستش رو سمت سونگجه گرفت و گفت:”من جه هوان هستم…لی جه هوان”

بعد درحالی که نیشش بیشتر باز شده بود گفتک”البته بهم میگن – کن – “

هیوک پیش خودم زمزمه کردم “کن”…چقدر آشنا بود این اسم…مطمئنم یه جا شنیده م.

سونگجه هم دستش رو جلو برد و گفت:”سونگجه…خوشبختم”

پسر بعد از سونگجه به هیوک نگاه کرد و دستش رو سمتم گرفت.هیوک هم درحالی که دستش رو دستش رو فشرد گفت:”هیوک.سانگ هیوک.”

__________________________

گوشه ای از فروشگاه که به بیرون دید نداشت رو برای نشستن انتخاب کرده بودن.هیوک و سونگجه کنار هم و اون پسره ی عجیب با کمی فاصله از هیوک به دیوار تکیه زده و نشسته بود.سونگجه خیلی خسته بود و در حالی که سرش رو روی پای هیوک گذاشته بود به خواب رفته بود.به نوبت میخوابیدن که همیشه حواسشون به اطراف باشه و حالا که نوبت بیداری هیوک بود هنوز داشت به اسم پسر غریبه فکر میکرد.هیچ حرفی بین شون رد و بدل نشده بود و هیوک دوباره یاد گذشته افتاده بود.به سونگجه خیره شده بود.

___اون روز بعد از رسیدن به خونه هیچکس توی خونه نبود.همه جا رو گشت.به گوشی پدر و مادرش زنگ زد ولی هیچ جوابی نگرفت.نگران شده بود.الان داشت به شرایط مشکوک میشد.نگرانی به دلش چنگ انداخته بود.حالا داشت تناقض ها رو بیشتر درک میکرد.نبود نگهبان مدرسه.خیابون های خالی و نبود ماشین ها و میدون خالی و بدون تردد.خاموش بودن چراغ های راهنما و عبور عابر پیاده.با وحشت از خونه بیرون زد و تموم راه تا خونه سونگجه رو یک نفس دوید.با دیدن در باز و چهره ی بی روح سونگجه مطمئن شد اونم با وضعیت مشابه ای رو به رو شده.همون یک نگاه کافی بود تا بفهمن اوضاع خیلی وخیمه.سونگجه گوشیش رو برداشت بعد از کمی جست و جو توی اینترنت همه چیز دستش اومد.همه خبرها از ویرانی و مرگ و وحشت و تیتر بزرگی که لرز به تن هر دو انداخت:“زامبی ها به واقعیت پیوستن”…”ویروس مرگ آور”

اون روز فهمیده بودن که ویروس تا شهر نزدیکشون رسیده بوده و چند مامور دولت با وسایل و تجهیزات اومده بودن و شهر رو در کمتر از چند ساعت تخلیه کرده بودن.هیوک و سونگجه با اخرین وسایل نقلیه ی نجات از شهر خارج شده بودن و نزدیکی یکی از شهر های مبتلا به ویروسYH96 ماشینشون توسط اون موجودات محاصره شد و کشتار و خونریزی زیادی اتفاق افتاده بود.اون دو دانش آموز با جند تا از نجات یافته ها فرار کرده بودن و از هم جدا شده بودن.

با صدای کن نگاهش رو از چهره ی سونگجه گرفت و بهش نگاه کرد.

کن:”خب شما جه رابطه ای دارید؟دوست؟برادر؟”

هیوک دوباره به چهره ی غرق خواب سونگجه نگاه کرد و گفت:”دوستیم.”

کن گفت:”همین؟یه کلمه؟میشه بیشتر توضیح بدی؟” و باز لبخند پهنی زد.

هیوک گفت:”با هم بزرگ شدیم.از کلاس چهارم دوست هستیم.خانواده هامون با هم دوست بودن.همیشه با هم بودیم.”

کن با لحن شیطنت آمیزی گفت:”با این نگاهی که تو به دوستت میندازی آدم فکر میکنه رابطه تون بیشتر از دوستی باشه.”

هیوک با تعجب نگاش کرد و گفت:”چی؟”

لبخندی که کن زد واضح تر از هرچیزی بود.شایدم راست میگفت.اون هیچوقت سونگجه رو به چشم برادر ندیده بود.نمیتونست.شایدم نمیخواست…یاد یکی از دوست های دوران راهنماییشون افتاد که همیشه میگفت شما زوج هستید یا خیلی بهم میاید.شاید از اون زمان بود که از کاپل سونگجه بودن خوشش اومده بود.الان که فکر میکرد میدید خیلی بیشتر از یه دوست سونگجه رو دوست داره.الان میفهمید دلیل اینهمه علاقه ش به سونگجه چی بوده.مثل اینکه حالا که توی همچین شرایطی بودن قدرت درکش بالاتر رفته بود.حالا راحت تر میتونست خودش رو درک کنه و نتیجه ی این درک چیزی بود که از فهمیدنش هراس داشت.

کن که دید هیوک باز توی فکر رفته گفت:”پس حق با من بود”لبخندی زد و به سکوتش ادامه داد.

____________________

از اینهمه فکر و خیال خسته شده بود.از یه طرف حرف کن و نتیجه گیری ای که کرده بود و از یه طرف احساس اشنایی که نسبت به اسم “کن” داشت.

کن از جاش بلند شد و آروم بین قفسه های میگذشت و هر از گاهی چند وسیله رو توی کوله ش میذاشت.هیوک با تعجب بهش نگاه میکرد که با چه جدیتی توی وسایل میگشت و چیزایی رو گلچین میکرد و برمیداشت و همون لحظه بود که یادش اومد”آره حتما خودش بود.”با بهت بلند گفت:”شما سازنده بازی فرار 24 هستید؟”

کن برگشت و با همون لبخند دندون نمای بزرگ بهش نگاه کرد و گفت:”آره.”

سونگجه با صدای بلند هیوک چشم هاش رو باز کرد و بلند شد.خواب خوبی رفته بود.همیشه کنار هیوک احساس آرامش میکرد.با دیدن چهره ی شوک زده و لبخند کن با تعجب به هیوک نگاه کرد و با نگرانی پرسید:”چیزی شده؟چرا بلند حرف میزنی؟”

هیوک درحالی که یه زحمت نگاهش رو از کن گرفته بود برگشت به سونگجه نگاه کرد و گفت:”اوه خدااااای من…”

سونگجه با سماجت بیشتری گفت:”چی شده سانگ هیوک؟”

وقتی اینجوری صداش میزد یعنی واقعا نگران و جدی بود پس برای اینکه به نگرانیش خاتمه بده گفت:”بازی فرار 24 یادته؟”

سونگجه با عصبانیت گفت:”آره مگه میشه بازی مورد علاقه مون رو فراموش کنم؟”

هیوک گفت:”داره باهامون شوخی میکنه مگه نه؟مگه این بازی برترین بازی سال 2016 نبود؟”

سونگجه که دیگه از کوره در رفته بود گفت:”میگی چی شده یا نه؟”

کن با همون لبخندی بی خیال و شادش گفت:”هیچی نشده.من سازنده اون بازی هستم.کن.”

حالا نوبت سونگجه بود که توی بهت فرو بره.آره اسم سازنده بازی کن معرفی شده بود و تا مدت ها همه جا صحبت از مغز نوین کامپیوتر ، “کن” بود.


خب همونجور که قول دادم اینم قسمت چهارم…

قسمت بعد رو احتمالا اگه تهران نت داشتم جمعه میذارم.

بعد از صحبت هاشون و سوال خواهرش هر دو سکوت کرده بودن و حالا بعد از یک ساعت جیوون بی مقدمه گفت:”من ترجیح میدم بمیرم تا تبدیل بشم…توی خوابم تبدیل شده بودی و …. و دنبالم بودی…هرچقدر بهت التماس میکردم بهم توجه نمیکردی…”

صدای جیوون میلرزید . راوی دوباره جیوون رو به آغوش کشید و موهاش رو نوازش کرد و با صدای آرومش سعی داشت بهش آرامش بده :”چیزی نیست جیوونا…چیزی نیست خواب دیدی عزیزم…”

جیوون با هق هق گفت:”خیلی وحشتناک بود…”

راوی جیوون رو محکمتر توی آغوشش نگه داشت . بعد از مدتی جیوون آروم تر شده.خودش رو از بغل راوی بیرون کشید و دست راوی رو بین دست هاش گرفت و با ترس گفت:”من نمیخوام تبدیل بشم.قول بده اگه آلوده شدم قبل از تبدیل کارمو تموم کنی….”

راوی با ناراحتی گفت:”این حرفا یعنی چی…؟”

جیوون درحالی که از ترس میلرزید دست راوی رو محکم تر فشرد و گفت:”قول بده … فقط اگه تو قبول کنی بکشیم میتونم آروم بگیرم…خیالمو راحت کن اوپااا….چِــبَــل(لطفا)”

راوی برای اینکه جیوون از این افکار بیاد بیرون و آروم بگیره گفت:”باشه قول میدم…”

______________________________

مرد با یه پاکت مواد غذایی به سوپر مارکت برگشت .کیسه رو سمت راوی گرفت و گفت:”فقط اینا رو پیدا کردم.”

راوی درحالی که کیسه رو میگرفت تشکر کرد.به داخل پاکت نگاه کرد و با دیدن چند کیک و دوتا آبمیوه لبخندی زد توی سوپر مارکتی که توش بودن هیچ ماده غذاییه سالمی نمونده بود و پیدا کردن اینا توی این شرایط غنیمتی بود.

صدایی از بیرون اومد و این برای سکوت همیشگی اطراف سوپرمارکت عجیب بود و مطمئنا نشون دهنده ی اخبار خوبی نبود.مرد سریع نشست و به راوی اشاره کرد بشینن رو زمین ، خودش رو کناری کشوند و نگاهی به بیرون انداخت و بعد با چشم های گشاد شده از ترس گفت:”اوه لعنتی…پیدامون کردن…فرار کنید.”

راوی سریع مواد غذایی رو ریخت توی کوله.حتما مرد رو دنبال کرده بودن.هنوز روی زمین پشت پیشخون نشسته بودن ، همه چیز خیلی زود اتفاق افتاده بود.حالا زامبی ها از در نزدیک به مرد وارد شده بودن و مرد به سرعت در حال فرار بود و به دنبال راهی برای خروج از دو در باقی مونده بود.مرد در حالی که از دست زامبی ها فرار میکرد خودش رو به در پشتی رسوند ولی باز کردن در بیشتر از چیزی که انتظار میرفت طول کشید و زامبی ها به مرد رسیدن و …

راوی سریع جلوی دید جیوون قرار گرفت و گفت:”نگاه نکن فقط دنبالم بیا.”

کوله رو برداشت.اسلحه ی مرد بخت برگشته هنوز روی پیشخون بود و صاحبش با چند متر فاصله در حالی که تکه تکه شده و درخون خودش غرق شده بود روی زمین افتاده بود.آخرین نگاهش رو به مرد خون آلودی که حالا کوچکترین شباهتی به انسان نداشت ، انداخت و همراه جیوون به سمت نزدیک ترین در دویدن.

_________________________

نزدیک طلوع آفتاب بود ولی هنوز هوا کاملا روشن نشده بود.بازم دویدن های بی وقفه ، بازم صدای نفس نفس زدن ، صدای قدم هاشون که به سرعت روی زمین کوبیده میشدن و بازم بوی تعفن اون موجودات …

مدت زیادی بودن که داشت فرار میکردن ولی اون موجودات خستگی ناپذیر دنبالشون بودن.راوی با دیدن علامت پناهگاه سرعتش رو بیشتر کرد و کنار در ایستاد و با بیشترین قدرتی که داشت در بزرگ آهنی رو باز کرد.برخلاف بقیه پناهگاه هایی که تاحالا دیده بودن این پناهگاه پله نداشت به همین دلیل راوی از اون ارتفاع یک متری پایین پرید و بعد دست هاش رو باز کرد تا جیوون رو بغل کنه و بیاره پایین که…صدای جیغ جیوون…بوی تعفن….بوی خون و چهره ی پردرد جیوون …اشک هایی که از چشم های خواهر زیباش دونه دونه و بی اختیار پایین میریخت …در کمتر از یک ثانیه یکی از اون موجودات که دید طعمه ش داره فرار میکنه روی دختر پرید و گردنش رو گاز گرفت.راوی توی شوک و بهت بود.نمیتونست اتفاقاتی که افتاده بود رو هضم کنه . میله ای که کنارش روی زمین افتاده بود رو برداشت و بدون هیچ فکری محکم به سر اون موجود ضربه زد.

جیوون با آزاد شدن از دست اون موجود ،خون آلود توی بغل راوی افتاد،راوی بهت زده به چهره ی غرق خون جیوون نگاه کرد.جیوون رو روی زمین گذاشت و در پناهگاه رو بست.انگار هنوز باور نکرده بود چه اتفاقی افتاده.کلید برق پناهگاه رو زد و با روشن شد فضای کوچیک پناهگاه حقیقت مثل پتکی روی سرش فرود اومد.چهره ی خواهر معصومش به دلیل از دست دادن خون سفید شده بود و لب هاش خشک شده بودن.عرق کرده بود و اولین نشونه…با دیدن تغییر رنگ سفیدی چشم هاش به قرمز متوجه شد همه چیز تموم شده.گردن نزدیک ترین جا برای تبدیل شدن بود.پاهاش سست شد و روی زانوهاش کنار جیوون افتاد.دستش رو سمت چهره ی دردآلود جیوون برد و با حس سردی بدنش لرزی به تنش نشست.نشونه دوم…

حلقه زدن اشک توی چشم هاش رو حس کرد.

جیوون که داشت کم کم حواسش رو از دست میداد و درد نمیذاشت تمرکز کنه اخرین تلاشش رو کرد و زمزمه کرد:”اوپا…وقتشه…”

دست راوی به شدت میلرزید و با صدایی که از ترس و حیرت آهسته و خشدار شده بود گفت:”وقت چی؟”

جیوون تموم انرژیش رو جمع کرده بود تا اخرین مکالمه ش با برادر عزیزش رو به خوبی انجام بده:”میـــدونی که…وقت زیادی….نــ..نــدارم…تمومــش کن…”

راوی این بار با ناباوری گفت:”چـــ…چــــی؟؟؟؟…نــه…”

جیوون با عجز و ناله گفت:”ولــــ …ـلی تو …قول…دادی…”

اشک توی چشم های راوی حالا به وضوح دیده میشد اما راوی اجازه ی پایین اومدن بهشون رو نمیداد:”نه جیووناااا…نه…من نمیتونم….نــه”

جیوون بریده بریده و با بی حالی گفت:”وقت…نداریم…اوپـــ…پا…عجله…کن”

راوی جیوون رو به آغوش کشید و گفت:”جیوون…من دوست دارم…نمیتونم.”

قطره اشکی از گوشه ی چشم جیوون پایین چکید، از این که برادرش رو توی این حالت ببینه متنفر بود ، گفت:”میترســم اوپـ…پا…تمومـ..مـــش کن…این آخرین خواسته ی دونسنگتـه(خواهر یا برادر کوچکتر)…نا امیدم نکن”

راوی میدونست خواهرش وقت زیادی نداره.میدونست که چقدر از تبدیل شدن میترسه…میخواست اخرین لحظاتش رو با آرامش بگذرونه….بدون نگرانی…این آخرین خواسته ی تنها کس زندگیش بود…تنها خواسته ی خواهر کوچولویی که خودش بزرگش کرده بود…باید این کارم براش میکرد…مثل یه برادر خوب…همونجور که تاحالا براش هرکاری کرده بود.یاد قولی که به مادرش داده بود افتاد.وقتی سه سالش بود و جیوون به دنیا اومده بود مادرش دست جیوون رو توی دست های کوچیکش قرار داده بود و گفته بود” این موجود کوچولو خواهرته،اون به تو نیاز داره تا ازش محافظت کنی…میتونی وون شیکا؟”

راوی به چهره ی رنگ پریده ی جیوون نگاه کرد.نگاه ملتمسش دلش رو به درد میاورد ولی باید لحظه ی آخر آرامش رو توی چشم هاش میدید تا شاید بتونه بعد از اون به زندگی ادامه بده.اسلحه رو از کنارشون برداشت.همونجور که روی زانوهاش ایستاده بود سمت پیشونی جییون نشونه رفت.جیوون چشم های زیباش رو بست و لبخندی زد و زمزمه کرد:”ممنون اوپــ..پا…دوستت دارم”
میدونست تا چند ثانیه دیگه جیوون چشم هاش رو باز میکنه ولی نه به عنوان جیوون زیباش بلکه به عنوان یکی از اون هیولاها…نمیخواست آخرین تصورش از خواهرش همچین چیزی باشه پس تموم اراده ش رو به کار گرفت و در حالی که با بغض زمزمه میکرد :”منم دوستت دارم جیوونا” ماشه رو کشید.


سلام به همگی…اینم قسمت سوم.قسمت بعد سه شنبه شب گذاشته میشه.

نکته:اسم خواهر واقعی راوی جیوونه.

دست هاشون توی دست هم عرق کرده بودو اونقدر دویده بودن که هر دو به نفس نفس افتاده بودن راوی به پشت نگاه کرد و با دیدن اون زامبی ها سرعت قدم هاش رو بیشتر کرد که با کشیده شدن دستش متوقف شد.

جیوون در حالی که نفس نفس میزد گفت:”اوپـــ..پا …مــــ….من…دیگــــ…گه…نمیـــــ…تونـــــ…م”

راوی با استرس به عقب نگاه کرد.هنوز فاصله زیادی باهاشون داشتم پس رو به روی جیوون ایستاد و با دست هاش چهره ش رو قاب گرفت و به چشم هاش نگاه کرد.خواهر کوچولوی معصومش حسابی عرق کرده بود و هنوز نفسش جا نیومده بود . موهای بلندش به پیشونیش چسبیده بود.

به آرومی موهاش رو پشت گوشش زد و گفت:”جیوونا…باید بریم…دارن میرسن…”

جیوون گفت:”نمیــــ…تونم…”

راوی گفت “باید بتونی … بخاطر من…لطفا…یکم دیگه تحمل کن.یه جایی رو پیدا میکنم استراحت کنیم،باشه دونسنگم؟”

جیوون همیشه جلوی راوی کم میاورد.برای اینکه برادرش رو راضی نگه داره گفت:”باشه.”

راوی سریع بوسه ای به پیشونیش زد و گفت:”مرسی جیوون من…”

و دستش رو گرفت و باز به دویدن ادامه دادن…به دلیل مکثی که کرده بودن اون موجودات بهشون خیلی نزدیک شده بودن.راوی دست جیوون رو میکشید و با تموم سرعتی که داشت به جلو میدوید.همه جا تاریک بود و فقط نور کم عمود های برقی که سالم مونده بودن و تعدادشون هم زیاد نبود جلوشون رو روشن کرده بود.اولین کوچه فرعی رو پیچیدند ولی بازم اون موجودات تعقیبشون میکردن … صدای نفس نفس زدن هاشون.صدای پاهاشون که بی وقفه به دویدن ادامه میداد.صدای خرخر اون موجودات و بوی تعفنی که ازشون به مشام میرسید و بن بست…این بدترین اتفاقی بود که میتونست توی این شرایط رخ بده.

راوی با ترس و نگرانی اطراف رو نگاه کرد.با فاصله ی پنج متری از اون موجودات گیر افتاده بودن که متوجه یه نردبون شد.این آخرین راه بود…بدون معطلی جیوون رو دنبال خودش کشید و از پله ها فرستاد بالا و خودش هم دنبالش بالا رفت.روی پشت بوم ساختمون ها حرکت میکردن.اون موجودات دنبالشون نبودن ولی مطمئنا دنبالشون میومدن،فقط بالا رفتن از پله ها سرعتشون رو کم کرده بود.راوی میدونست این بهترین فرصت برای خلاصی از دستشونه.

جیوون به جای اشاره کرد و گفت:”اوپا اون در…”

راوی به جایی ک جیوون اشاره کرده بود نگاه کرد و با دیدن در باز پشت بوم با خوشحالی سمتش رفت.راوی با احتیاط قدمی به داخل گذاشت ، جیوون پشت سر راوی وارد شد.راوی بعد از چک کردن راه پله ها ، وقتی مطمئن شد خبری از هیچ موجودی نیست دست جیوون رو گرفت و پله ها رو دوتا یکی پایین رفتن و از ساختمون خارج شدن.کوچه رو تا انتها دویدن و با دیدن یه سوپرمارکت کوچیک وارد شدن.جای خوبی برای پنهان شدن بود.همه جا سکوت بود و تنها صدای قدم های خواهر و برادر شنید میشد.

ناگهان مردی از پشت پیشخوان بیرون اومد و اسلحه ای سمت شون گرفت و گفت:”کی هستین؟”

راوی که هل کرده بود گفت:”لطفا…اسلحه رو بیارید پایین … اونا دنبالمون بودن…ما گمشون کردیم و دنبال جایی برای استراحت هستیم…زیاد نمیمونیم.”

مرد به دختر جوون که ترسیده بود و سویشرت پسر رو توی مشتش فشرده بود نگاهی انداخت،دلش براشون سوخت اونا خیلی جوون بودن.با اسلحه به راوی اشاره کرد بیان جلو ، راوی دست جیوون رو محکم تر گرفت و سمت مرد رفتن.مرد نشست و به پیشخوان تکیه داد و گفت:”فقط تا صبح میتونید بمونید و البته اینکه صدایی ازتون درنیاد و با پایین ترین ولوم ممکن حرف بزنید.”

راوی سری به معنای تایید حرف های مرد تکون داد و جیوون رو کنار دیوار نشوند ، بطری آب رو از کوله ش در اورد و به جیوون داد…حیوون از آب خورد و بطری رو به راوی پس داد.راوی بطری رو کناری گذاشت و موهاشو کنار زد و دستمالی بهش داد تا صورتش رو از دونه های عرق پاک کنه.

مرد با دیدنشون لبخندی زد و گفت:”زوج هستین؟”

راوی لبخند با محبتی زد و گفت:”نه…خواهرمه.”

کنار جیوون به دیوار تکیه داد و گفت:”من بیدارم تو یکم استراحت کن.”

جیوون با نگرانی گفت:”تو هم خسته ای…”

راوی با مهربونی گفت :”من خوبم…تو بخواب.”

جیوون سرش رو روی پای راوی گذاشت و به چهره ی برادر دوست داشتنیش نگاه کرد.راوی موهای جیوون رو نوازش میکرد و با مهربونی بهش لبخند زد.

بعد از چند دقیقه سکوت جیوون زمزمه کرد:”اوپا…میدونی که چقدر دوستت دارم نه؟”

راوی درحالی ک دستشو توی موهای بلند و مشکی جیوون میکشید گفت:”میدونم….منم دوستت دارم.”

جیوون گفت:”نمیذاری هیچوقت مثل اون موجودات بشم ، درسته؟”

راوی:”پابو (احمق) … معلومه که نمیذارم.”

جیوون با لبخندی که نشون از آسودگی خاطر داشت چشم هاش رو بست و زمزمه کرد:”ممنون اوپا.”

×××××××××××××××××

یک ساعتی بود که جیوون خوابش برده بود و شرایط امن بود و هنوز خبری از اون موجودات نبود.

چهره ی جیوون در خواب توی هم رفته بود و نا آروم بود.راوی با نگرانی بهش نگاه کرد.میدونست داره کابوس میبینه.با شرایطی که این مدت پیدا کرده بودن کابوس دیدن خیلی عادی بود.

راوی آروم صداش زد:”جیوونا…”

جیوون تکونی خورد ولی بیدار نشد.راوی شونه ش رو تکون داد و گفت:”جیوونا بیدار شو.”

جیوون از خواب پرید ولی با دیدن راوی نفس راحتی کشید و خودش رو تو بغـ….ــل راوی انداخت و محکم بغـ..ـ..ــلش کرد.راوی ضربان قلب جیوون رو احساس میکرد.حتما خوابش درباره ی اون بوده.دستش رو دور کمرش حلقه کرد و گذاشت آروم بشه.

بعد از چند دقیقه جیوون به حرف اومد و آروم زمزمه گفت:”خواب بد دیدم…خیلی…بد.”

راوی بطری آب رو داد بهش تا نفسش برگرده و بتونه راحت تر حرف بزنه.

جیوون بعد از خوردن کمی آب ، وقتی آروم تر شد گفت:”اوپا…اگه یکیمون نبدیل بشه چه اتفاقی میافته؟”

راوی گفت:”این اتفاق نمیافته ، من و تو سالم میرسیم منطقه 96″

جیوون با اصرار گفت:”حالا اگه این اتفاق افتاد چی؟”

راوی گفت:”به خوابی که دیدی ربط داره؟”

جیوون سری به نشونه تایید تکون داد.


سلام به همگی.همونجور که بعد از داستان Love, Kill, Death قول داده بودم تابستون با داستان جدید برگردم.

امروز اومدم به قولم عمل کنم.این داستان جدیدم به اسم “تلاش برای زنده ماندن” که دو قسمت اول رو میذارم ادامه

تا جو و موضوع داستان دستتون بیاد احتمالا هفته ای یه قسمت یا دو قسمت گذاشته میشه.

این دو قسمت رو بخونید و اگه فکر میکنید ارزش ادامه دادن داره حتما توی کامنت هاتون بگید تا ادامه بدم

 در غیر این صورت داستان رو ادامه نمیدم.

سال 2018 – ویروسی به اسم YH96 شش ماه پیش بین مردم پخش شد ، منبع نامعلوم . علت نامعلوم . تنها اطلاعات موجود درباره ی نحوه ی اثر و کارکرد ویروس توسط دانشمند جوانی به تازگی منتشر شده بود.نطریه دانشمند جوان و با استعداد چا هاکیئون “این بیماری کارکردی شبیه به بیماری FA یا فیبریلاسیون دهیلزی دارد،این ویروس باعث کاهش سرعت هدایت ایمپالس های قلب و در نتیجه تخلیه ناکامل خون دهلیزی میشود و مدت زمان بیشتری در دهلیز مانده و نیمه لخته شده و این خون با دانسیته ی بالا توسط آئورت به مغز رفته و در رگ های خاصی از مغر تجمع پیدا کرده و روی بخش های اطراف مغز که کاملا برنامه ریزی شده توسط ویروس انتخاب شده اند فشار ایجاد میکنند و باعث میشوند بخش ادراک و قدرت درک و اختیار فرد سریعا از بین رفته و در مقابل افزایش ادرنالین و پرخاشگری و حمله به افراد سالم دیده میشود و اگر ویروس به تکثر ادامه بدهد فشار به حدی میرسد که بعد از چند ماه باعث سکته ی مغزی میشود و دیگر حتی امکان درمان وجود ندارد و تنها راه شلیک گلوله به مغز فرد آلوده و خاموش کردن مغز است.راه انتقال این ویروس فقط از طریق ورود خون به بدن فرد سالم است هرچه محل ورود خون به قسمت های بالایی بدن یعنی سر بالاتر باشد سرعت تبدیل بیشتر میشود.”

شاید در دنیای مدرن امروزی زامبی ها فقط در حد داستان و فیلم وجود داشتند ولی 6 ماه گذشته زمان کافی ای برای مردم سراسر دنیا بود که به وجود زامبی ها معتقد شوند.مردم افراد آلوده به ویروس YH96 رو زامبی نامیدند زیرا تنها کلمه ی ملموسی که قادر به توصیف افراد آلوده بود ،کلمه ی آشنای “زامبی” بود.

به دستور دولت کره در فاصله ی 50 کیلومتری شمال شرق سئول محوطه ای برای نجات یافته گان ساخته شده بود و تمام نجات یافته ها در این محل جمع شده بودند و دور تا دور آن را دیواری با ارتفاع 10 متر و از بهترین و مقاومترین مصالح دربرگرفته بود و به آن نامِ ” منطقه 96″ داده شد.

تنها راه ارتباطی دولت و منطقه 96 با مردم فقط تلوزیون های بزرگی که بالای برج های معروف روزی برای تبلیغات نصب کرده بودند بود و تنها پیامی که روی آن پخش میشد دعوت از نجات یافته گان برای پیوستن به این منطقه بود.

_____________________________________________________

لئو در حالی که نفس نفس میزد برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد و بالاخره نفسش رو با صدای بلند بیرون داد.بالاخره گمشون کرده بودن.سمت راست یه کوچه تاریک و تنگ بود ، سریع راهش رو سمت کوچه کج کرد و قدم هاش رو سرعت بخشید .هم زمان که مجبور بود هوای پشتش رو داشته باشه به اطراف و بالای دیوارها و خونه ها هم نگاه میکرد.هر لحظه ممکن بود یکی از اون زامبی ها بهشون حمله کنه.حالا از آخرین استراحتشون 10 ساعت گذشته بود.از راه رفتن بی وقفه و فرار های گاه و بیگاه از دست زامبی ها انقدر خسته بود که حس میکرد تموم سلول های بدنش دارن متلاشی میشن،از طرفی سنگینی بدن دوستش که تموم مدت کوله ش کرده بود روی کمرش هم اذیتش میکرد.

سرعت قدم هاش ناخوداگاه باحس بودی نامطبوعی که داشت بهشون نزدیک تر میشد ، بیشتر شد.این بو فقط یه معنی داشت…لعنتی بازم پیداشون کرده بودن.با وجود خستگی سرعت قدم هاش رو بازم تند تر کرد و دیگه تقریبا درحالت دویدن بود…با فاصله ی پونزده متریش چند زامبی از کوچه ای فرعی بیرون اومدن و با دیدن لئو که دوستش رو حمل میکرد سمتشون دویدن.لئو بازم داشت نفس نفس میزد و سعی میکرد با بیشترین سرعتی که میتونه ازشون فرار کنه ، امکان نداشت تسلیم بشه.

هونگبین با بی حالی زمزمه کرد:”لئویا..”

لئو بدون توجه به زمزمه هونگبین به خیابون اصلی پیچید و خدا رو شکر کرد که خبری از زامبی های جدیدی توی خیابون اصلی نبود.

هونگبین با صدایی که به سختی سعی میکرد توی این شرایط به گوش لئو برسونه گفت:”منو بذار و برو…”

لئو نمیتونست این حرف ها رو بشنوه….دوست نداشت بشنوه…نمیخواست بشنوه.اون هیچوقت رفیق نیمه راه نبود و از وقتی هونگبین توسط یکی از همین موجودات لعنتی گاز گرفته شد بود تنها حرفی که ازش شنیده بود همین بود…بار ها ازش خواسته بود رهاش کنه و خودش رو نجات بده ولی لئو نمیتونست.هونگبین دوستش بود،خانواده ش بود،هونگبین همه چیز لئو بود پس امکان نداشت رهاش کنه، لئو فقط به خاطر هونگبین کوتاه نیومده بود و به تلاشش برای نجات ادامه داد بود ، اگه هونگبینی نبود لئو توی همون شهر کوچیکشون میموند و منتظر میشد که کشته بشه،اون برای هونگبین دنبال راهی برای نجات بود پس در حالی که نفس نفس میزد گفت:”اگه قرار باشه بذارمت خودمم میمونم و با هم میمیریم.”

هونگبین لبخند محوی زد.اونم بعد از مرگ مادربزرگش تنها کسی که داشت لئو بود.اونا با هم مدرسه رفته بودن،با هم بزرگ شده بودن و دانشگاه رفته بودن حتی با هم کارهای پاره وقت انجام میدادن.اونا بالاخره بعد از کلی سختی تونسته بودن یه خونه اجاره کنن و با هم هم خونه بشن.اونا هر دو تنها بودن و جز همدیگه کسی رو نداشتن . حالا این حق لئو نبود که اینهمه بار رو به تنهایی به دوش بکشه.از روزی که تصمیم گرفته بودن توی خونه پنهان بشن و تا آروم شدن اوضاع صبر کنن،از همون روزی که یه شب ناگهانی بهشون حمله شد و پاش توسط یکی از همون موجودات گاز گرفته شد چند وقت گذشته بود؟هنوز چهره ی لئو رو اون شب فراموش نکرده بود.اونقدر ترسیده بود که همون شبانه هونگبین رو برداشته بود و از خونه بیرون زده بودن.اونجا بود که فهمیدن دنیا دست کیه…همه جا خون بود و جسد های پوسیده…سکوت بود و ترس و تاریکی.

اون شب تنها صدایی که شنیده بودن صدای تلوزیون تبلیغاتی،بالای بزرگترین برج شهر بود که از نجات یافته ها درخواست میکرد به منطقه 96 برن و اینکه به نمونه های درحال تبدیل برای تحقیقات و کشف واکسن و درمان نیاز دارن و این برای لئو کافی بود تا برای نجات هونگبین راهی سئول و منطقه 96 بشه.

لبخند محوی روی صورت هونگبین نشست و با صدای زمزمه مانندی گفت:”ممنون لئویا.”

لئو درحالی که بی وقفه به دویدن ادامه میداد به جایی رسید که دیگه داشت نا امید میشد و دیگه پاهاش همراهیش نمیکردن و این یعنی پایان اونا و لئو نمیخواست اینو قبول کنه.حتی اگه خودش میمرد اشکالی نداشت ولی هونگبین نمیتونست توی این شرایط و اینجوری بمیره،نه لئو نمیتونست اجازه بده پس سعی کرد یکم دیگه پاهاش رو وادار به همراهی کنه و همینقدر تلاش برای لئو کافی بود که در بدترین شرایط معجزه ای رخ بده و علامت پناهگاه رو در انتهای خیابون اصلی تشخیص بده…همینه…درسته….توی هر شهر چندیتپن پناهگاه برای نجات یافته ها ساخته شده بود.پناهگاه هایی با در های اهنی کف زمین بین سنگفرش های خیابون.لئو حالا با امید بیشتری سمت پناهگاه رفت و با سرعت ولی محتاطانه هونگبین رو کنارش روی زمین گذاشت و در آهنی رو چک کرد.مثل اینکه مدتی بوده که خالی بوده،نگاهی به عقب انداخت و وقتی متوجه شد زامبی ها واقعا بهشون نزدیک شدن با تموم قدرتش در زنگ زده رو باز کرد و هونگبین رو از پله ها اروم پایین فرستاد و بدون معطلی خودش هم دنبال هونگبین پایین رفت و در رو پشت سرش محکم بست.

سکوت محض و تاریکی…لئو سمت هونگبین که توی تاریک به دیوار تکیه زده بود رفت و کوله رو از دستش گرفت.به سختی توی کوله دنبال چراغ قوه ای که از یکی از مغازه های توی راه پیدا کره بودن گشت و بالاخره پیداش کرد،سریع دکمه ش رو زد.حالا باریکه ی نوری که از چراغ قوه ای منشا گرفته بود کمی فضا رو روشن کرده بود.نور چراغ رو روی چهره ی هونگبین انداخت و با دیدن قطرات درشت عرق روی پیشونه هونگبین و موهاش که به پیشونیش چسبیده بود قلبش فشرده شد.چهره ش به شدت رنگ پریده بود و لب هاش سفید شده بودن.نور چراغ رو به سمت پاش گرفت و با دیدن پای خونیش چیزی توی دلش فرو ریخت.همیشه از خون متنفر بود ولی حالا بازم پاهای هونگبین خونریزی کرده بود و این اصلا خوب نبود.میدونست بعد از چند روز هونگبینش هم تبدیل میشه ولی اون نمیتونست به همین راحتی بیخیالش بشه.امکان نداشت بذاره همچین بلایی سر هونگبین معصومش بیاد.واقعا دلش میخواست هونگبین با اون لبخند دندون نما و چال گونه های بامزه ش بازم بهش نگاه کنه و بهش روحیه بده ولی…لعنتی…اشک داشت چشم هاش رو خیس میکرد پس نفس عمیقی کشید.سعی کرد به خودش مسلط بشه و با خودش عهد بست هر جور شده قبل از تبدیل هونگبین رو به اون منظقه 96 کوفتی برسونه و به نفع خودشونه که بتونن هونگبینشو درمان کنن وگرنه نمیتونست قول بده زنده بذارشون.فعلا باید فکری به حال پای غرق خون هونگبین میکرد.میدونست خیلی درد داده ولی این مدت بخاطر لئو چیزی نگفته بود و فقط خدا میدونست چند وقته خونریزیش شروع شده و چقدر خون از دست داده….

بافت مشکیش رو در اورد و همونجور مچاله روی کوله انداخت و سریع تی شرت سفید نخی ش رو هم در اورد ، با یه حرکت پاره ش کرد و یه تکه ش که بنظر تمیزتر میومد رو دور ساق پای هونگبین پیچید.پلیور رو دوباره تنش کرد ولی نمیتونست مطمئن باشه امشب از این سرما جون سالم به در ببره.پلیوری با بافت ریز و سوراخ های درشت و بدون دکمه.اوه اون حتما یخ میزد ولی در این لحظه و توی این شرایط این براش بی اهمیت ترین موضوع بود.

آروم هونگبین رو صدا زد و وقتی دید هونگبین چشم هاش رو به آرومی باز کرد لبخند محوی زد.لبخندی که فقط مخصوص لئو بود و اگر اونو روی لب شخص دیگه ای میدیدی اصلا متوجه کوچکترین شباهتی به لبخند نمیشدید ولی لئو فرق داشت…

هونگبین که این مدت از درد چشم هاش رو بسته بود با دیدن لئو و پلیوری که بدنش کاملا توش مشخص بود با لحن معترضانه ای گفت:”ولــــــ…”

لئو که متوجه شد هونگین میخواد چی بگه نذاشت حرفش رو ادامه بده و گفت:”مهم نیست.من خوبم….بهتری؟”

هونگبین آهی کشید و با وجود لرز بدی که داشت و مطمئن بود بخاطر از دست دادن خونه سری تکون داد تا لئو رو نگران نکنه ولی لرزش هونگبین از دید لئو دور نموند و سریع گفت:”سردته؟”

هونگبین احساس بدی داشت چطور میتونست با وضعی که لئو داره از سرما شکایت کنه؟پس سعی کرد لبخندی بزنه ولی تلاشش بیشتر شبیه به یه خط کج و معوج روی چهره ش بود با اینحال گفت:”نه پسر من خوبم…”

لئو میتونست تموم افکار هونگبین رو از چشم هاش بخونه پس گفت:”ولی من سردمه” و با این بهونه کوله رو کناری گذاشت و خودش گوشه ی دیوار جای گرفت هونگبین رو سمت خودش کشید.مطمئنا اگه کنار هم میموندن سرما کمتر اذیتشون میکرد.حالا سر هونگبین روی سیـــنه لئو بود و کاملا توی آغوـش لئو فرو رفته بود.لئو دستش رو دور کمر هونگبین حلقه کرد و آروم زمزمه کرد:”یکم صبر کن الان گرمت میشه…”

 

22 comments

  • atefeh

    خیلی قشنگ بود عزیزم, دستت دردنکنه,داستانت واقعاتاثیرگذاره,الان فقط دلم میخوادگریه کنم.ممنون که ازسفرت زدی وداستانوگذاشتی,دوستت دارم.❤

  • pari

    خیلی عالیییییییی بووووود
    ولی خدایی این بار نوبت هیوکه یه چیزیش بشه تا حالا نه تیر خورده نه چاقو خورده نه خودکشی کرده نه کشتنش نه سرطان گرفته
    هرچند این چیزا بهش نمیاد ولی مردیم بس که واسه هونگبین گریه کردیم اخه

  • mohaddese☆Starlight

    مثل همیشه عالیییی
    منبا کامنت شماره 2 موافقم…زیرچشمام گود افتاده بسکه برا هونگی گریه کردم!
    خوشممیاد هرکی که جز ویکس نیست زامبیش کردی!ولی موندم هونگی جز ویکسهااا :-/ (هواشو داشته باش) :laugh:
    فایتینگ یاسی :heart:

  • ابجی جونم زیبا بووووووووووود،ولی چرا انقدر خشن تشریف دارید؟ :-* :-* خونسرد باشید کامبکLRنزدیک است،بذوقید وبرقصید :rotfl: :rotfl: :rotfl:
    ممممممممممممممن منتظرررررررررررررر ادامهههههههههههههه اش هسته بیدددددددددددددددددددم :inlove: :inlove: :inlove:

  • aramdokht

    سلام!
    قسمتاشو باهم خوندم ….
    قشنگ بود، خسته نباشی!
    یه سوال، الان این 2 قسمت بود؟؟؟ چجوری؟!

  • shokofeh

    عالی عالی عالی
    دستت درد نکنه آجی

  • soori☆Starlight

    واییییییی خدااااااا چه زود سونگجه اینجورییی شد بیچاره هیوکیییییی :cry: کاششش زودی برسن منطقه 96 مردممم بسکه حرص خوردمممم :-( خسته نباشیییییی آجیییی،فرافوق العاده بود :inlove: :-)) فایتینگگگگگگگگگ

  • leyla.pjm

    الهی بمیرم که هیوکم چ مظلومه ….
    مبینم ک کمال هم نشین در تو اثر کرد .جی رن باز شدی …

  • kimia☆Starlight

    الهییی بگردمممممم سونگجه گناااا داشتتتت … ینی در لصل هیوک گناه داشتتتت بچم …. چرا این بلا ها رو سرشون میاری ؟؟؟ این پسرم که هنوز 24 ساعتم از عشقش نگذشته بود زدی عشفشو کشتی اون راویم که خواهر جون جونیشو از دست داااادددد … حالا توروخدا بلایی سر خود پسرامون نیاری حان مااا … من که تو اون رمان قلبی واقعا اشکم دراومد وقتی هونگبین نرد … هیییی یادم نندازین …. ولی خیلیییی دوس دارمش و خیلی ممنون که از وقتت میزاری یاسمن جوووون دستت درد نکنه مرسیییی خسته نباشی … میخوای اصن خودم 10 تا نظر بزارم خیالت راحت شه ؟ ولشون کن بقیرو اونی قلمت فوق العادس …. فایتینگ … سرنگهه ♥♥♥

  • ابجی یعنی ما دوازده نفر میشیم،دوازده تا کامنت بزاریم؟ :laugh: :laugh:
    ابجی جون منتظر ادامه اش هستما

  • واو عاالی :inlove:

  • kiyana

    vaaaaaaaaaaayyyyyy…aliiiiiiiiiiiiiie …songjaeye bichare T_T
    mersiiiii^_^

  • kimia☆Starlight

    12 تااا شددددددددد هووووورااااااااا ;-)

  • خیلی قشنگ بود همه رو که کشتی خبری از لئو و هونگی نیست که
    چه عشق کوتاهی
    من کامنت 14 ام دختر خوبی باش زود ادامه رو بزار دیگه
    در مورد پوستر واقعا قشنگه فقط یکم شلوغه
    من انو میخوام کجاست عشقم

  • pink apple☆Writter

    هعی دنیای بی وفا به سونگی منم رحم نکردا…هعی دنیا هعی…هیوکی …هعی …
    هعی به توان خودش در کسینوس زاویه ی هعی به این سرنوشت
    هعیییییی… :cry: :cry: :cry:
    تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو هیوکی دلش بیتاب است… زهرا سپهری

  • Mehrta☆Starlight

    این دفعه نوبت سونگجه بود دفعه بعد کیست؟؟؟؟ ?:-)

  • Rahil☆Starlight

    یاسمن کوماعو :inlove:
    چهره هیوکی پسرم چقدردردناک بود اون لحظه :cry: :cry: :-((

  • MARYAM

    سلام ممنونم عالی بود فقط قسمت بعد رو کی میزارید

  • Misha.l

    عالی بود.چرا قسمت بعدی رو نمیذارید؟
    منتظریم…

  • Misha.l

    داستان عالیه!
    چرا قسمت بعد رو نمیذاری؟ما منتظریم… :cry:

  • fafa

    تازه شروع کردم فیکت رو…بنظرم خیلی جالبه! ممنون از وقت و انرژی ای که میزاری…منتظر ادامش هستم..♥

  • bahareh

    چرا این فیک دیگه ادامه پیدا نکرد؟!!!!! :cry: :cry: درگیرش شدیم خو :cry: :cry: خاهشااااا بذارین بقیه اش رو هم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.