Try To Survive Ep5

سلام استارلایت ها همونجور که گفتمه بودم امروز قسمت پنج رو گذاشتم و قسمت شیش رو هم سه شنبه میذارم.درنتیجه از این به بعد داستان شنبه ها و سه شنبه ها ساعت 11 شب گذاشته میشه.چندتا چیز هم خواستم بگم که قبل از شروع داستان بخونید بهتره.

اول-مرسی از نظراتتون.اینکه واسه خواهر راوی و راوی ناراحت شدید خیلی خوشحالم چون این نشون میده من تا حدی تونستم حسی که میخواستم رو بهتون نشون بدم.

دوم-تاحالا به عکس داستان توجه کردید؟اگه نه یه لحظه زوم کنید.لباس ان سفیده و روپوش پزشکیه.کن هم عینک داره.اون وسط هم که اسم داستان نوشته شده یه عالمه زامبی هستن :evilgrin: اخه دیدم بعضیا توجه نکردن گفتم عکس رو روشن کنم بفهمید چقدر هنر از خودم بخرج دادم تا درستش کنم^_^

+داستان شنبه ها و سه شنبه ها ساعت 11 گذاشته میشه+

این قسمت درباره هیوکه و قبل از اینکه برید داستان رو بخونید لازمه این دو عکس رو ببینید.

 

 

تمام راه رو با هم اومده بودن…گاهی از دست اون موجودات فرار میکردن ، گاهی جایی برای استراحت پیدا میکردن و کمی به خودشون استراحت میدادن.حالا دوباره در حال دویدن و فرار بودن…چند کوچه پایین تر چندتا از اون موجودات رو دیده بودن و میدونستن که این موجودات تنهایی جایی نمیرن و حتما گروهی اومدن به این منطقه.به سونگجه که تا حالا هم پای هم دویده بودن نگاه کرد.حسابی عرق کرده بود و موهای کوتاش از عرق خیس بود و با هر حرکت توی هوا به حرکت در میومد.کراوات لباس مدرسه ش نیمه باز و بهم ریخته بود و کت سورمه ای مدرسه ش حسابی خاکی شده بود.میدونست خودشم دست کمی از سونگجه نداره.با دیدن زامبی ای که از فرعی سمت راست سونگجه بیرون اومد با وحشت گفت:”سمت راستت…” و راهشون رو به سمت دیگه ای تغییر دادن.حالا سونگجه پشت سرش بود بعد از گذشتن از چند فرعی و خیابون برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد.وقتی به جز سونگجه کسی رو ندید نفس راحتی کشید و کمی مکث کرد تا سونگجه بهش برسه.در حالی که هر دو نفس نفس میزدن به دویدن کنار هم با سرعت کمتری ادامه دادن.

هیوک:”خوبی؟”

سونگجه سری به نشونه تایید نشون داد و گفت:”باید جایی برای استراحت پیدا کنیم.”

هیوک هم موافق بود با این وضع نه انرژی ای برای حرکت و فرار داشتن و نه این موجودات کوتاه میومدن.هنوز کلی راه تا منطقه 96 بود و واقعا به تجدید نیرو نیاز داشتن.

______________________

سونگجه با دیدن یه فروشگاه لوازم کامپیوتری به هیوک اشاره داد سرعت قدم هاش رو کم کنه.کوله ش رو روی شونه ش جا به جا کرد و بعد از چک کردن خیابون و پاک بودنش از هر موجودی اروم اروم سمت فروشگاه رفتن.در باز بود و چندتا از قفسه ها واژگون شده بودن و و تموم وسایلشون رو زمین افتاده بودن.چند قفسه بلند وسط فروشگاه بود … سونگجه یه قدم داخل گذاشت و هنوز به پشت قفسه ها دید نداشت و نمیتونست از امن بودن فروشگاه اطمینان داشته باشه.با اولین قدم به هیوک اشاره داد همونجا بمونه و مواظب خیابون و اطراف فروشگاه باشه.هیوک سرجاش ایستاده بود و نگاه نگرانش بین خیابون و سونگجه که تنهایی داخل فروشگاه بزرگ رفته بود در حرکت بود.پیش خودش فکر کرد چقدر از سونگجه و هیوک قدیمی فاصله گرفتن.دیگه نه شیطنت میکردن و نه حس شوخ طبعی ای براشون مونده بود.مطمئنا هرکسی اگه الان میدیدشون باورش هم نمیشد این دو پسر جوونی که دارن با تمام وجود برای زنده موندن تلاش میکنن یه روزایی شیطنتشون خونواده هاشون رو کلافه کرده بود.با کلمه خونواده یاد مادر و پدرشون افتاده بود.نمیدونست زنده ن یا نه..نمیدونست تبدیل شدن یا نه.اون روز اونا از صبح توی مدرسه بودن و به دلیل شیطونی هاشون معلم ها تنبیه شون کرده بودن و قرار بود تا شب ، کار تمیز کاری سالن ورزش مدرسه و راهرو ها رو تمام کنن.نزدیک های 11 شب بودن که کارشون تموم شده بود و راهی خونه شدن.خونه هاشون یک خیابون با هم فاصله داشت و دومین میدون راهشون از هم جدا میشد.به میدون رسیده بودن و هنوز هیچ کسی رو ندیده بودن، نه حتی نگهبان مدرسه.مثل همیشه بعد از های فایو مخصوصشون سر میدون از هم جدا شدن.هیوک میدون رو میپیچید سمت راست ولی سونگجه باید باز ادامه میداد و یک خیابون بالاتر از میدون میپیچید سمت چپ.

___با صدای افتادن چیزی از قفسه ها اونم توی سکوت فروشگاه به خودش اومد و نگران دنبال سونگجه به داخل فروشگاه رفت.با دیدن سونگجه سمت راست یکی از قفسه که به جایی خیره شده بود سریع خودش رو بهش رسوند و با نگرانی پرسید:”چی شده؟”

رد نگاه سونگجه رو گرفت و با دیدن پسر دیگه ای که عینک بزرگ مشکی زده بود و قیافه ش شبیه نابغه ها بود با تعجب نگاه کرد.

پسر که روی زمین نشسته بود بلند شد و درحالی که لبخند پهنی زده بود شلوارش رو ار گرد و خاک پاک کرد و بعد صاف ایتساد و گفت:”اِ..شما هم زنده اید؟”

سونگجه با تعجب به من نگاه کرد.میدونستم داره ازم میپرسه این پسره خنگه یا خودش رو زده به خنگی.سونگجه فقط سری به نشونه ی تایید تکون داد و همچنان با تعجب بهش نگاه کرد.بنظر بزرگتر از دو پسر دانش آموز میومد.

پسر قدمی جلو اومد و دستش رو سمت سونگجه گرفت و گفت:”من جه هوان هستم…لی جه هوان”

بعد درحالی که نیشش بیشتر باز شده بود گفتک”البته بهم میگن – کن – “

هیوک پیش خودم زمزمه کردم “کن”…چقدر آشنا بود این اسم…مطمئنم یه جا شنیده م.

سونگجه هم دستش رو جلو برد و گفت:”سونگجه…خوشبختم”

پسر بعد از سونگجه به هیوک نگاه کرد و دستش رو سمتم گرفت.هیوک هم درحالی که دستش رو دستش رو فشرد گفت:”هیوک.سانگ هیوک.”

__________________________

گوشه ای از فروشگاه که به بیرون دید نداشت رو برای نشستن انتخاب کرده بودن.هیوک و سونگجه کنار هم و اون پسره ی عجیب با کمی فاصله از هیوک به دیوار تکیه زده و نشسته بود.سونگجه خیلی خسته بود و در حالی که سرش رو روی پای هیوک گذاشته بود به خواب رفته بود.به نوبت میخوابیدن که همیشه حواسشون به اطراف باشه و حالا که نوبت بیداری هیوک بود هنوز داشت به اسم پسر غریبه فکر میکرد.هیچ حرفی بین شون رد و بدل نشده بود و هیوک دوباره یاد گذشته افتاده بود.به سونگجه خیره شده بود.

___اون روز بعد از رسیدن به خونه هیچکس توی خونه نبود.همه جا رو گشت.به گوشی پدر و مادرش زنگ زد ولی هیچ جوابی نگرفت.نگران شده بود.الان داشت به شرایط مشکوک میشد.نگرانی به دلش چنگ انداخته بود.حالا داشت تناقض ها رو بیشتر درک میکرد.نبود نگهبان مدرسه.خیابون های خالی و نبود ماشین ها و میدون خالی و بدون تردد.خاموش بودن چراغ های راهنما و عبور عابر پیاده.با وحشت از خونه بیرون زد و تموم راه تا خونه سونگجه رو یک نفس دوید.با دیدن در باز و چهره ی بی روح سونگجه مطمئن شد اونم با وضعیت مشابه ای رو به رو شده.همون یک نگاه کافی بود تا بفهمن اوضاع خیلی وخیمه.سونگجه گوشیش رو برداشت بعد از کمی جست و جو توی اینترنت همه چیز دستش اومد.همه خبرها از ویرانی و مرگ و وحشت و تیتر بزرگی که لرز به تن هر دو انداخت:“زامبی ها به واقعیت پیوستن”…”ویروس مرگ آور”

اون روز فهمیده بودن که ویروس تا شهر نزدیکشون رسیده بوده و چند مامور دولت با وسایل و تجهیزات اومده بودن و شهر رو در کمتر از چند ساعت تخلیه کرده بودن.هیوک و سونگجه با اخرین وسایل نقلیه ی نجات از شهر خارج شده بودن و نزدیکی یکی از شهر های مبتلا به ویروسYH96 ماشینشون توسط اون موجودات محاصره شد و کشتار و خونریزی زیادی اتفاق افتاده بود.اون دو دانش آموز با جند تا از نجات یافته ها فرار کرده بودن و از هم جدا شده بودن.

با صدای کن نگاهش رو از چهره ی سونگجه گرفت و بهش نگاه کرد.

کن:”خب شما جه رابطه ای دارید؟دوست؟برادر؟”

هیوک دوباره به چهره ی غرق خواب سونگجه نگاه کرد و گفت:”دوستیم.”

کن گفت:”همین؟یه کلمه؟میشه بیشتر توضیح بدی؟” و باز لبخند پهنی زد.

هیوک گفت:”با هم بزرگ شدیم.از کلاس چهارم دوست هستیم.خانواده هامون با هم دوست بودن.همیشه با هم بودیم.”

کن با لحن شیطنت آمیزی گفت:”با این نگاهی که تو به دوستت میندازی آدم فکر میکنه رابطه تون بیشتر از دوستی باشه.”

هیوک با تعجب نگاش کرد و گفت:”چی؟”

لبخندی که کن زد واضح تر از هرچیزی بود.شایدم راست میگفت.اون هیچوقت سونگجه رو به چشم برادر ندیده بود.نمیتونست.شایدم نمیخواست…یاد یکی از دوست های دوران راهنماییشون افتاد که همیشه میگفت شما زوج هستید یا خیلی بهم میاید.شاید از اون زمان بود که از کاپل سونگجه بودن خوشش اومده بود.الان که فکر میکرد میدید خیلی بیشتر از یه دوست سونگجه رو دوست داره.الان میفهمید دلیل اینهمه علاقه ش به سونگجه چی بوده.مثل اینکه حالا که توی همچین شرایطی بودن قدرت درکش بالاتر رفته بود.حالا راحت تر میتونست خودش رو درک کنه و نتیجه ی این درک چیزی بود که از فهمیدنش هراس داشت.

کن که دید هیوک باز توی فکر رفته گفت:”پس حق با من بود”لبخندی زد و به سکوتش ادامه داد.

____________________

از اینهمه فکر و خیال خسته شده بود.از یه طرف حرف کن و نتیجه گیری ای که کرده بود و از یه طرف احساس اشنایی که نسبت به اسم “کن” داشت.

کن از جاش بلند شد و آروم بین قفسه های میگذشت و هر از گاهی چند وسیله رو توی کوله ش میذاشت.هیوک با تعجب بهش نگاه میکرد که با چه جدیتی توی وسایل میگشت و چیزایی رو گلچین میکرد و برمیداشت و همون لحظه بود که یادش اومد”آره حتما خودش بود.”با بهت بلند گفت:”شما سازنده بازی فرار 24 هستید؟”

کن برگشت و با همون لبخند دندون نمای بزرگ بهش نگاه کرد و گفت:”آره.”

سونگجه با صدای بلند هیوک چشم هاش رو باز کرد و بلند شد.خواب خوبی رفته بود.همیشه کنار هیوک احساس آرامش میکرد.با دیدن چهره ی شوک زده و لبخند کن با تعجب به هیوک نگاه کرد و با نگرانی پرسید:”چیزی شده؟چرا بلند حرف میزنی؟”

هیوک درحالی که یه زحمت نگاهش رو از کن گرفته بود برگشت به سونگجه نگاه کرد و گفت:”اوه خدااااای من…”

سونگجه با سماجت بیشتری گفت:”چی شده سانگ هیوک؟”

وقتی اینجوری صداش میزد یعنی واقعا نگران و جدی بود پس برای اینکه به نگرانیش خاتمه بده گفت:”بازی فرار 24 یادته؟”

سونگجه با عصبانیت گفت:”آره مگه میشه بازی مورد علاقه مون رو فراموش کنم؟”

هیوک گفت:”داره باهامون شوخی میکنه مگه نه؟مگه این بازی برترین بازی سال 2016 نبود؟”

سونگجه که دیگه از کوره در رفته بود گفت:”میگی چی شده یا نه؟”

کن با همون لبخندی بی خیال و شادش گفت:”هیچی نشده.من سازنده اون بازی هستم.کن.”

حالا نوبت سونگجه بود که توی بهت فرو بره.آره اسم سازنده بازی کن معرفی شده بود و تا مدت ها همه جا صحبت از مغز نوین کامپیوتر ، “کن” بود.

11 comments

  • mohaddese☆Starlight

    کن….نابغه … :-D
    مردم از خندههه :laugh:
    این دفعه از خنده چیزی به ذهنم نمیرسه که بگم!!!
    تنکیووووو :-*

    • Yaseman☆Admin

      خخخخخ… حالا عادت میکنید… یه نابغه خل و چل دیگه :-D بهش میاااد نمیااااد؟؟

  • kiyana

    aziiiiiiiiiizaaaaaam….KENe nabegheeeeee ^________^….dooooooosesh daram ^_~

  • mohaddese☆Starlight

    کاملا تونستم درکش کنم!راحت ارتباط برقرار کردم!!!
    ولی باسونگجه نه!کنو که دیگه هیچیییییی…قیافه ی خلوچلش با اون عینک بعد دوساعت هنوز از جلو چشمم کنار نرفته!!!!

  • Kim ellin

    عاقا هونگبین چی شد اینو بگو

  • soori☆Starlight

    وایییی ایوللللل آجیییی :-D کن نابغه با اون لبخندای باحالششششش :inlove: نگاه سرخوشش :inlove: :inlove: خیلی خوب بود فایتینگگگگکگگ

  • atefeh

    خیلی جالب بود,اره واقعابه کن میادنابغه باشه,این عکس واسه فیلمیه که بازی کرده درسته؟
    خوشحالم که واسه کسی اتفاقی نیفتاد,توکل مدت داستان نگران بودم واسترس داشتم,به فضاش عادت کردم وقتی میخونم واقعانگرانم وحس افرادداستانوبه خوبی درک میکنم.
    هم خودت خوبی,هم داستانات هم عکساشون.
    فایتینگ.❤❤❤

  • kimia☆Starlight

    وااااااای خیلی خوب بووود … اتفاقا به کن خیلی میاد بچه زرنگ باشه ;-)
    الهی بگردم هیوک یاد مامان باباش افتاد ناراحت شد :-(
    حالا با سونگجه و رفتاراش خیلی آشنایی تدارم ولی قیافه کن و هیوکو تو تمام صحنه ها میتونستم تصور کنم … واااای خیلی خوووووبههه … فایتینگ :-*

  • shokofeh

    خخخخخخخخخخ کن خخخخخخخخخخ واقعا عکس مناسبی برای داسی انتخاب کردی اجی
    ممنون ثارم میترکم از فضولی

  • Mehrta☆Starlight

    اوه اوه کن نابغه خیلی باحال بود همین که گفت عینکی فهمیدم کنه. :laugh:
    عالی بود :yes:

  • Rahil☆Starlight

    واااااااای یاسی :-( من این داستان رو بعد از 9 روز خوندم. اما چون خاطر تو و ویکس برام عزیزه هم خوندم هم نظر میدم. وای کن اوپامون دیگه خییییییییییلی
    با نمکه تو داستانت :inlove: :inlove: :inlove: :laugh:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.