Try To Survive Ep4

خب همونجور که قول دادم اینم قسمت چهارم…

قسمت بعد رو احتمالا اگه تهران نت داشتم جمعه میذارم.

×برای خوندن ادامه داستان برید ادامه مطلب×

بعد از صحبت هاشون و سوال خواهرش هر دو سکوت کرده بودن و حالا بعد از یک ساعت جیوون بی مقدمه گفت:”من ترجیح میدم بمیرم تا تبدیل بشم…توی خوابم تبدیل شده بودی و …. و دنبالم بودی…هرچقدر بهت التماس میکردم بهم توجه نمیکردی…”

صدای جیوون میلرزید . راوی دوباره جیوون رو به آغوش کشید و موهاش رو نوازش کرد و با صدای آرومش سعی داشت بهش آرامش بده :”چیزی نیست جیوونا…چیزی نیست خواب دیدی عزیزم…”

جیوون با هق هق گفت:”خیلی وحشتناک بود…”

راوی جیوون رو محکمتر توی آغوشش نگه داشت . بعد از مدتی جیوون آروم تر شده.خودش رو از بغل راوی بیرون کشید و دست راوی رو بین دست هاش گرفت و با ترس گفت:”من نمیخوام تبدیل بشم.قول بده اگه آلوده شدم قبل از تبدیل کارمو تموم کنی….”

راوی با ناراحتی گفت:”این حرفا یعنی چی…؟”

جیوون درحالی که از ترس میلرزید دست راوی رو محکم تر فشرد و گفت:”قول بده … فقط اگه تو قبول کنی بکشیم میتونم آروم بگیرم…خیالمو راحت کن اوپااا….چِــبَــل(لطفا)”

راوی برای اینکه جیوون از این افکار بیاد بیرون و آروم بگیره گفت:”باشه قول میدم…”

______________________________

مرد با یه پاکت مواد غذایی به سوپر مارکت برگشت .کیسه رو سمت راوی گرفت و گفت:”فقط اینا رو پیدا کردم.”

راوی درحالی که کیسه رو میگرفت تشکر کرد.به داخل پاکت نگاه کرد و با دیدن چند کیک و دوتا آبمیوه لبخندی زد توی سوپر مارکتی که توش بودن هیچ ماده غذاییه سالمی نمونده بود و پیدا کردن اینا توی این شرایط غنیمتی بود.

صدایی از بیرون اومد و این برای سکوت همیشگی اطراف سوپرمارکت عجیب بود و مطمئنا نشون دهنده ی اخبار خوبی نبود.مرد سریع نشست و به راوی اشاره کرد بشینن رو زمین ، خودش رو کناری کشوند و نگاهی به بیرون انداخت و بعد با چشم های گشاد شده از ترس گفت:”اوه لعنتی…پیدامون کردن…فرار کنید.”

راوی سریع مواد غذایی رو ریخت توی کوله.حتما مرد رو دنبال کرده بودن.هنوز روی زمین پشت پیشخون نشسته بودن ، همه چیز خیلی زود اتفاق افتاده بود.حالا زامبی ها از در نزدیک به مرد وارد شده بودن و مرد به سرعت در حال فرار بود و به دنبال راهی برای خروج از دو در باقی مونده بود.مرد در حالی که از دست زامبی ها فرار میکرد خودش رو به در پشتی رسوند ولی باز کردن در بیشتر از چیزی که انتظار میرفت طول کشید و زامبی ها به مرد رسیدن و …

راوی سریع جلوی دید جیوون قرار گرفت و گفت:”نگاه نکن فقط دنبالم بیا.”

کوله رو برداشت.اسلحه ی مرد بخت برگشته هنوز روی پیشخون بود و صاحبش با چند متر فاصله در حالی که تکه تکه شده و درخون خودش غرق شده بود روی زمین افتاده بود.آخرین نگاهش رو به مرد خون آلودی که حالا کوچکترین شباهتی به انسان نداشت ، انداخت و همراه جیوون به سمت نزدیک ترین در دویدن.

_________________________

نزدیک طلوع آفتاب بود ولی هنوز هوا کاملا روشن نشده بود.بازم دویدن های بی وقفه ، بازم صدای نفس نفس زدن ، صدای قدم هاشون که به سرعت روی زمین کوبیده میشدن و بازم بوی تعفن اون موجودات …

مدت زیادی بودن که داشت فرار میکردن ولی اون موجودات خستگی ناپذیر دنبالشون بودن.راوی با دیدن علامت پناهگاه سرعتش رو بیشتر کرد و کنار در ایستاد و با بیشترین قدرتی که داشت در بزرگ آهنی رو باز کرد.برخلاف بقیه پناهگاه هایی که تاحالا دیده بودن این پناهگاه پله نداشت به همین دلیل راوی از اون ارتفاع یک متری پایین پرید و بعد دست هاش رو باز کرد تا جیوون رو بغل کنه و بیاره پایین که…صدای جیغ جیوون…بوی تعفن….بوی خون و چهره ی پردرد جیوون …اشک هایی که از چشم های خواهر زیباش دونه دونه و بی اختیار پایین میریخت …در کمتر از یک ثانیه یکی از اون موجودات که دید طعمه ش داره فرار میکنه روی دختر پرید و گردنش رو گاز گرفت.راوی توی شوک و بهت بود.نمیتونست اتفاقاتی که افتاده بود رو هضم کنه . میله ای که کنارش روی زمین افتاده بود رو برداشت و بدون هیچ فکری محکم به سر اون موجود ضربه زد.

جیوون با آزاد شدن از دست اون موجود ،خون آلود توی بغل راوی افتاد،راوی بهت زده به چهره ی غرق خون جیوون نگاه کرد.جیوون رو روی زمین گذاشت و در پناهگاه رو بست.انگار هنوز باور نکرده بود چه اتفاقی افتاده.کلید برق پناهگاه رو زد و با روشن شد فضای کوچیک پناهگاه حقیقت مثل پتکی روی سرش فرود اومد.چهره ی خواهر معصومش به دلیل از دست دادن خون سفید شده بود و لب هاش خشک شده بودن.عرق کرده بود و اولین نشونه…با دیدن تغییر رنگ سفیدی چشم هاش به قرمز متوجه شد همه چیز تموم شده.گردن نزدیک ترین جا برای تبدیل شدن بود.پاهاش سست شد و روی زانوهاش کنار جیوون افتاد.دستش رو سمت چهره ی دردآلود جیوون برد و با حس سردی بدنش لرزی به تنش نشست.نشونه دوم…

حلقه زدن اشک توی چشم هاش رو حس کرد.

جیوون که داشت کم کم حواسش رو از دست میداد و درد نمیذاشت تمرکز کنه اخرین تلاشش رو کرد و زمزمه کرد:”اوپا…وقتشه…”

دست راوی به شدت میلرزید و با صدایی که از ترس و حیرت آهسته و خشدار شده بود گفت:”وقت چی؟”

جیوون تموم انرژیش رو جمع کرده بود تا اخرین مکالمه ش با برادر عزیزش رو به خوبی انجام بده:”میـــدونی که…وقت زیادی….نــ..نــدارم…تمومــش کن…”

راوی این بار با ناباوری گفت:”چـــ…چــــی؟؟؟؟…نــه…”

جیوون با عجز و ناله گفت:”ولــــ …ـلی تو …قول…دادی…”

اشک توی چشم های راوی حالا به وضوح دیده میشد اما راوی اجازه ی پایین اومدن بهشون رو نمیداد:”نه جیووناااا…نه…من نمیتونم….نــه”

جیوون بریده بریده و با بی حالی گفت:”وقت…نداریم…اوپـــ…پا…عجله…کن”

راوی جیوون رو به آغوش کشید و گفت:”جیوون…من دوست دارم…نمیتونم.”

قطره اشکی از گوشه ی چشم جیوون پایین چکید، از این که برادرش رو توی این حالت ببینه متنفر بود ، گفت:”میترســم اوپـ…پا…تمومـ..مـــش کن…این آخرین خواسته ی دونسنگتـه(خواهر یا برادر کوچکتر)…نا امیدم نکن”

راوی میدونست خواهرش وقت زیادی نداره.میدونست که چقدر از تبدیل شدن میترسه…میخواست اخرین لحظاتش رو با آرامش بگذرونه….بدون نگرانی…این آخرین خواسته ی تنها کس زندگیش بود…تنها خواسته ی خواهر کوچولویی که خودش بزرگش کرده بود…باید این کارم براش میکرد…مثل یه برادر خوب…همونجور که تاحالا براش هرکاری کرده بود.یاد قولی که به مادرش داده بود افتاد.وقتی سه سالش بود و جیوون به دنیا اومده بود مادرش دست جیوون رو توی دست های کوچیکش قرار داده بود و گفته بود” این موجود کوچولو خواهرته،اون به تو نیاز داره تا ازش محافظت کنی…میتونی وون شیکا؟”

راوی به چهره ی رنگ پریده ی جیوون نگاه کرد.نگاه ملتمسش دلش رو به درد میاورد ولی باید لحظه ی آخر آرامش رو توی چشم هاش میدید تا شاید بتونه بعد از اون به زندگی ادامه بده.اسلحه رو از کنارشون برداشت.همونجور که روی زانوهاش ایستاده بود سمت پیشونی جییون نشونه رفت.جیوون چشم های زیباش رو بست و لبخندی زد و زمزمه کرد:”ممنون اوپــ..پا…دوستت دارم”
میدونست تا چند ثانیه دیگه جیوون چشم هاش رو باز میکنه ولی نه به عنوان جیوون زیباش بلکه به عنوان یکی از اون هیولاها…نمیخواست آخرین تصورش از خواهرش همچین چیزی باشه پس تموم اراده ش رو به کار گرفت و در حالی که با بغض زمزمه میکرد :”منم دوستت دارم جیوونا” ماشه رو کشید.

 

11 comments

  • atefeh

    وااااااااااااای چقدرتلخ,چقدرغم انگیز,متاسفم راوی,متاسفم جیوون. ??????

  • mohaddese

    ای خداااا از دست توو…
    شد داسنان بنویسی و کسیو توش نکشی؟؟؟؟
    حالا چه خود اعضا باشن چه خانوادشون
    اشکمو دراوردی!
    خیلی غمناک بود :cry:
    امیدوارم دیگه کسی نمیره :-|
    فایتیگ یاسی :brokenheart:

  • soori☆Starlight

    :cry: :cry: آخی راویییییی بیچاره :cry: ،بمیرن اینااااا :dazed: لعنتیاااااا

  • shokofeh

    یاسی خدت نکشتت بیچاره راوی

  • Kiyana

    Vaaaaaay…Ravie bichareeeee…T_T…akheeeeeeeey

  • :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: فشنگ بوووووووووووووووووود :inlove: :inlove: :inlove: :inlove:

  • kimia☆Starlight

    واااای خیلییی خووب بووود … اصن واای ینی وااای … چرا انقد خوب مینویسی آخهکچرااا ؟؟؟اشکم دراومد بخدا اصن حالم بده الان دیگه نمی تونم … هیی خدااا … نمیدونستم واسه این خواهره گریه کنم یا بخاطر راوی که انقد گنا دازه ناراحت باشم … بچم گنا داشت ، اگه خودش این داستانو بخکنا دیوودنه میشه فک کنم خخخ … الهی بگردم داداشه مهربوووون …. یاسی جوون فایتینگگگگ خیلی خوبه همین طوری ادامه بده بوووو س♥

  • Rahil☆Starlight

    یاااااااسمن :cry: یه کم مهربونتر باش. اوپا راوی دیگه ناراحت تر ازاین نمیشه :-((
    اگه بدونه اینجوری ازخواهرش نوشتی میاد نابودمون میکنه :laugh: :laugh:

  • Rahil☆Starlight

    کوماعوووووووووو یاسمن :inlove: :inlove: :inlove: :inlove: :rose: :heart:

  • عالی بود
    من برم گریه کنم :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry:

  • Mehrta☆Starlight

    بیچاره راوی مجبور شد خواهرشو بکشه!!! :cry:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.