Try To Survive Ep3

سلام به همگی…اینم قسمت سوم.قسمت بعد سه شنبه شب گذاشته میشه.

نکته:اسم خواهر واقعی راوی جیوونه.

دست هاشون توی دست هم عرق کرده بودو اونقدر دویده بودن که هر دو به نفس نفس افتاده بودن راوی به پشت نگاه کرد و با دیدن اون زامبی ها سرعت قدم هاش رو بیشتر کرد که با کشیده شدن دستش متوقف شد.

جیوون در حالی که نفس نفس میزد گفت:”اوپـــ..پا …مــــ….من…دیگــــ…گه…نمیـــــ…تونـــــ…م”

راوی با استرس به عقب نگاه کرد.هنوز فاصله زیادی باهاشون داشتم پس رو به روی جیوون ایستاد و با دست هاش چهره ش رو قاب گرفت و به چشم هاش نگاه کرد.خواهر کوچولوی معصومش حسابی عرق کرده بود و هنوز نفسش جا نیومده بود . موهای بلندش به پیشونیش چسبیده بود.

به آرومی موهاش رو پشت گوشش زد و گفت:”جیوونا…باید بریم…دارن میرسن…”

جیوون گفت:”نمیــــ…تونم…”

راوی گفت “باید بتونی … بخاطر من…لطفا…یکم دیگه تحمل کن.یه جایی رو پیدا میکنم استراحت کنیم،باشه دونسنگم؟”

جیوون همیشه جلوی راوی کم میاورد.برای اینکه برادرش رو راضی نگه داره گفت:”باشه.”

راوی سریع بوسه ای به پیشونیش زد و گفت:”مرسی جیوون من…”

و دستش رو گرفت و باز به دویدن ادامه دادن…به دلیل مکثی که کرده بودن اون موجودات بهشون خیلی نزدیک شده بودن.راوی دست جیوون رو میکشید و با تموم سرعتی که داشت به جلو میدوید.همه جا تاریک بود و فقط نور کم عمود های برقی که سالم مونده بودن و تعدادشون هم زیاد نبود جلوشون رو روشن کرده بود.اولین کوچه فرعی رو پیچیدند ولی بازم اون موجودات تعقیبشون میکردن … صدای نفس نفس زدن هاشون.صدای پاهاشون که بی وقفه به دویدن ادامه میداد.صدای خرخر اون موجودات و بوی تعفنی که ازشون به مشام میرسید و بن بست…این بدترین اتفاقی بود که میتونست توی این شرایط رخ بده.

راوی با ترس و نگرانی اطراف رو نگاه کرد.با فاصله ی پنج متری از اون موجودات گیر افتاده بودن که متوجه یه نردبون شد.این آخرین راه بود…بدون معطلی جیوون رو دنبال خودش کشید و از پله ها فرستاد بالا و خودش هم دنبالش بالا رفت.روی پشت بوم ساختمون ها حرکت میکردن.اون موجودات دنبالشون نبودن ولی مطمئنا دنبالشون میومدن،فقط بالا رفتن از پله ها سرعتشون رو کم کرده بود.راوی میدونست این بهترین فرصت برای خلاصی از دستشونه.

جیوون به جای اشاره کرد و گفت:”اوپا اون در…”

راوی به جایی ک جیوون اشاره کرده بود نگاه کرد و با دیدن در باز پشت بوم با خوشحالی سمتش رفت.راوی با احتیاط قدمی به داخل گذاشت ، جیوون پشت سر راوی وارد شد.راوی بعد از چک کردن راه پله ها ، وقتی مطمئن شد خبری از هیچ موجودی نیست دست جیوون رو گرفت و پله ها رو دوتا یکی پایین رفتن و از ساختمون خارج شدن.کوچه رو تا انتها دویدن و با دیدن یه سوپرمارکت کوچیک وارد شدن.جای خوبی برای پنهان شدن بود.همه جا سکوت بود و تنها صدای قدم های خواهر و برادر شنید میشد.

ناگهان مردی از پشت پیشخوان بیرون اومد و اسلحه ای سمت شون گرفت و گفت:”کی هستین؟”

راوی که هل کرده بود گفت:”لطفا…اسلحه رو بیارید پایین … اونا دنبالمون بودن…ما گمشون کردیم و دنبال جایی برای استراحت هستیم…زیاد نمیمونیم.”

مرد به دختر جوون که ترسیده بود و سویشرت پسر رو توی مشتش فشرده بود نگاهی انداخت،دلش براشون سوخت اونا خیلی جوون بودن.با اسلحه به راوی اشاره کرد بیان جلو ، راوی دست جیوون رو محکم تر گرفت و سمت مرد رفتن.مرد نشست و به پیشخوان تکیه داد و گفت:”فقط تا صبح میتونید بمونید و البته اینکه صدایی ازتون درنیاد و با پایین ترین ولوم ممکن حرف بزنید.”

راوی سری به معنای تایید حرف های مرد تکون داد و جیوون رو کنار دیوار نشوند ، بطری آب رو از کوله ش در اورد و به جیوون داد…حیوون از آب خورد و بطری رو به راوی پس داد.راوی بطری رو کناری گذاشت و موهاشو کنار زد و دستمالی بهش داد تا صورتش رو از دونه های عرق پاک کنه.

مرد با دیدنشون لبخندی زد و گفت:”زوج هستین؟”

راوی لبخند با محبتی زد و گفت:”نه…خواهرمه.”

کنار جیوون به دیوار تکیه داد و گفت:”من بیدارم تو یکم استراحت کن.”

جیوون با نگرانی گفت:”تو هم خسته ای…”

راوی با مهربونی گفت :”من خوبم…تو بخواب.”

جیوون سرش رو روی پای راوی گذاشت و به چهره ی برادر دوست داشتنیش نگاه کرد.راوی موهای جیوون رو نوازش میکرد و با مهربونی بهش لبخند زد.

بعد از چند دقیقه سکوت جیوون زمزمه کرد:”اوپا…میدونی که چقدر دوستت دارم نه؟”

راوی درحالی ک دستشو توی موهای بلند و مشکی جیوون میکشید گفت:”میدونم….منم دوستت دارم.”

جیوون گفت:”نمیذاری هیچوقت مثل اون موجودات بشم ، درسته؟”

راوی:”پابو (احمق) … معلومه که نمیذارم.”

جیوون با لبخندی که نشون از آسودگی خاطر داشت چشم هاش رو بست و زمزمه کرد:”ممنون اوپا.”

×××××××××××××××××

یک ساعتی بود که جیوون خوابش برده بود و شرایط امن بود و هنوز خبری از اون موجودات نبود.

چهره ی جیوون در خواب توی هم رفته بود و نا آروم بود.راوی با نگرانی بهش نگاه کرد.میدونست داره کابوس میبینه.با شرایطی که این مدت پیدا کرده بودن کابوس دیدن خیلی عادی بود.

راوی آروم صداش زد:”جیوونا…”

جیوون تکونی خورد ولی بیدار نشد.راوی شونه ش رو تکون داد و گفت:”جیوونا بیدار شو.”

جیوون از خواب پرید ولی با دیدن راوی نفس راحتی کشید و خودش رو تو بغـ….ــل راوی انداخت و محکم بغـ..ـ..ــلش کرد.راوی ضربان قلب جیوون رو احساس میکرد.حتما خوابش درباره ی اون بوده.دستش رو دور کمرش حلقه کرد و گذاشت آروم بشه.

بعد از چند دقیقه جیوون به حرف اومد و آروم زمزمه گفت:”خواب بد دیدم…خیلی…بد.”

راوی بطری آب رو داد بهش تا نفسش برگرده و بتونه راحت تر حرف بزنه.

جیوون بعد از خوردن کمی آب ، وقتی آروم تر شد گفت:”اوپا…اگه یکیمون نبدیل بشه چه اتفاقی میافته؟”

راوی گفت:”این اتفاق نمیافته ، من و تو سالم میرسیم منطقه 96″

جیوون با اصرار گفت:”حالا اگه این اتفاق افتاد چی؟”

راوی گفت:”به خوابی که دیدی ربط داره؟”

جیوون سری به نشونه تایید تکون داد.

11 comments

  • mohaddese☆Starlight

    هیچ نظری ندارم!!!فقط خوشبحال جیوون که همچین داداشی داره!!!!

  • pink apple☆Writter

    والا به خدا مردم داداش دارن منم داداش دارم :-D ممنون استارلایت کبیر داستان بسی عالی بود:-D

  • soori☆Starlight

    عجب داداشیییییی ای ولللل :-)) کاش زودی برسن منطقه 96 از دست این زامبیا :-? :-( آجی فایتینگگگگگ :inlove: :inlove: :inlove:

  • leyla.pjm

    خوندم :)

  • atefeh

    منم داداش راوی‌میخواااام،
    داستان عاااالی بود،ممنوووون.

  • عالی بود تا سه شنبه ی دیگه که من میمیرم :cry: :cry: :cry:

  • Rahil☆Starlight

    من حاضرم زامبی ها حمله کنن اگه بدونم یکی از پسرا مواظب من میشه :cry: :-(

  • kiyana

    ba inke khodamam ye baradar daram vali vaghti ino khoondam goftam ey kash baradaram ravi bood…T_T

  • kimia☆Starlight

    وااااای خدا چرا راوی انقد خوبه آخه چراااا … منم میخوام خوووو :-(
    الهی بگردم بچم ایشالله چیزیش نشه مگه خواب چی دیده این دختر ای خدااا ؟؟؟
    ولی خیلی دوس دارم ک اینطوری هیجانی تموم میشه … اول آدم یکم اعصابش خورد میشه ولی اون هیجانی که ایجاد میکنه علاقه آدمو به داستان بیشتر میکنه ;-)
    فایتینگ اونییی ♥♥♥

  • Mehrta☆Starlight

    خواهرش زامبی میشه برعکس خوایش مگه نه؟ :-))

  • Misha.l

    عاااااااااالی بود!
    فایتینگ! :inlove:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.