Try To Survive Ep1, 2

سلام به همگی.همونجور که بعد از داستان Love, Kill, Death قول داده بودم تابستون با داستان جدید برگردم.

امروز اومدم به قولم عمل کنم.این داستان جدیدم به اسم “تلاش برای زنده ماندن” که دو قسمت اول رو میذارم ادامه

تا جو و موضوع داستان دستتون بیاد احتمالا هفته ای یه قسمت یا دو قسمت گذاشته میشه.

این دو قسمت رو بخونید و اگه فکر میکنید ارزش ادامه دادن داره حتما توی کامنت هاتون بگید تا ادامه بدم

 در غیر این صورت داستان رو ادامه نمیدم.

سال 2018 – ویروسی به اسم YH96 شش ماه پیش بین مردم پخش شد ، منبع نامعلوم . علت نامعلوم . تنها اطلاعات موجود درباره ی نحوه ی اثر و کارکرد ویروس توسط دانشمند جوانی به تازگی منتشر شده بود.نطریه دانشمند جوان و با استعداد چا هاکیئون “این بیماری کارکردی شبیه به بیماری FA یا فیبریلاسیون دهیلزی دارد،این ویروس باعث کاهش سرعت هدایت ایمپالس های قلب و در نتیجه تخلیه ناکامل خون دهلیزی میشود و مدت زمان بیشتری در دهلیز مانده و نیمه لخته شده و این خون با دانسیته ی بالا توسط آئورت به مغز رفته و در رگ های خاصی از مغر تجمع پیدا کرده و روی بخش های اطراف مغز که کاملا برنامه ریزی شده توسط ویروس انتخاب شده اند فشار ایجاد میکنند و باعث میشوند بخش ادراک و قدرت درک و اختیار فرد سریعا از بین رفته و در مقابل افزایش ادرنالین و پرخاشگری و حمله به افراد سالم دیده میشود و اگر ویروس به تکثر ادامه بدهد فشار به حدی میرسد که بعد از چند ماه باعث سکته ی مغزی میشود و دیگر حتی امکان درمان وجود ندارد و تنها راه شلیک گلوله به مغز فرد آلوده و خاموش کردن مغز است.راه انتقال این ویروس فقط از طریق ورود خون به بدن فرد سالم است هرچه محل ورود خون به قسمت های بالایی بدن یعنی سر بالاتر باشد سرعت تبدیل بیشتر میشود.”

شاید در دنیای مدرن امروزی زامبی ها فقط در حد داستان و فیلم وجود داشتند ولی 6 ماه گذشته زمان کافی ای برای مردم سراسر دنیا بود که به وجود زامبی ها معتقد شوند.مردم افراد آلوده به ویروس YH96 رو زامبی نامیدند زیرا تنها کلمه ی ملموسی که قادر به توصیف افراد آلوده بود ،کلمه ی آشنای “زامبی” بود.

به دستور دولت کره در فاصله ی 50 کیلومتری شمال شرق سئول محوطه ای برای نجات یافته گان ساخته شده بود و تمام نجات یافته ها در این محل جمع شده بودند و دور تا دور آن را دیواری با ارتفاع 10 متر و از بهترین و مقاومترین مصالح دربرگرفته بود و به آن نامِ ” منطقه 96″ داده شد.

تنها راه ارتباطی دولت و منطقه 96 با مردم فقط تلوزیون های بزرگی که بالای برج های معروف روزی برای تبلیغات نصب کرده بودند بود و تنها پیامی که روی آن پخش میشد دعوت از نجات یافته گان برای پیوستن به این منطقه بود.

_____________________________________________________

لئو در حالی که نفس نفس میزد برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد و بالاخره نفسش رو با صدای بلند بیرون داد.بالاخره گمشون کرده بودن.سمت راست یه کوچه تاریک و تنگ بود ، سریع راهش رو سمت کوچه کج کرد و قدم هاش رو سرعت بخشید .هم زمان که مجبور بود هوای پشتش رو داشته باشه به اطراف و بالای دیوارها و خونه ها هم نگاه میکرد.هر لحظه ممکن بود یکی از اون زامبی ها بهشون حمله کنه.حالا از آخرین استراحتشون 10 ساعت گذشته بود.از راه رفتن بی وقفه و فرار های گاه و بیگاه از دست زامبی ها انقدر خسته بود که حس میکرد تموم سلول های بدنش دارن متلاشی میشن،از طرفی سنگینی بدن دوستش که تموم مدت کوله ش کرده بود روی کمرش هم اذیتش میکرد.

سرعت قدم هاش ناخوداگاه باحس بودی نامطبوعی که داشت بهشون نزدیک تر میشد ، بیشتر شد.این بو فقط یه معنی داشت…لعنتی بازم پیداشون کرده بودن.با وجود خستگی سرعت قدم هاش رو بازم تند تر کرد و دیگه تقریبا درحالت دویدن بود…با فاصله ی پونزده متریش چند زامبی از کوچه ای فرعی بیرون اومدن و با دیدن لئو که دوستش رو حمل میکرد سمتشون دویدن.لئو بازم داشت نفس نفس میزد و سعی میکرد با بیشترین سرعتی که میتونه ازشون فرار کنه ، امکان نداشت تسلیم بشه.

هونگبین با بی حالی زمزمه کرد:”لئویا..”

لئو بدون توجه به زمزمه هونگبین به خیابون اصلی پیچید و خدا رو شکر کرد که خبری از زامبی های جدیدی توی خیابون اصلی نبود.

هونگبین با صدایی که به سختی سعی میکرد توی این شرایط به گوش لئو برسونه گفت:”منو بذار و برو…”

لئو نمیتونست این حرف ها رو بشنوه….دوست نداشت بشنوه…نمیخواست بشنوه.اون هیچوقت رفیق نیمه راه نبود و از وقتی هونگبین توسط یکی از همین موجودات لعنتی گاز گرفته شد بود تنها حرفی که ازش شنیده بود همین بود…بار ها ازش خواسته بود رهاش کنه و خودش رو نجات بده ولی لئو نمیتونست.هونگبین دوستش بود،خانواده ش بود،هونگبین همه چیز لئو بود پس امکان نداشت رهاش کنه، لئو فقط به خاطر هونگبین کوتاه نیومده بود و به تلاشش برای نجات ادامه داد بود ، اگه هونگبینی نبود لئو توی همون شهر کوچیکشون میموند و منتظر میشد که کشته بشه،اون برای هونگبین دنبال راهی برای نجات بود پس در حالی که نفس نفس میزد گفت:”اگه قرار باشه بذارمت خودمم میمونم و با هم میمیریم.”

هونگبین لبخند محوی زد.اونم بعد از مرگ مادربزرگش تنها کسی که داشت لئو بود.اونا با هم مدرسه رفته بودن،با هم بزرگ شده بودن و دانشگاه رفته بودن حتی با هم کارهای پاره وقت انجام میدادن.اونا بالاخره بعد از کلی سختی تونسته بودن یه خونه اجاره کنن و با هم هم خونه بشن.اونا هر دو تنها بودن و جز همدیگه کسی رو نداشتن . حالا این حق لئو نبود که اینهمه بار رو به تنهایی به دوش بکشه.از روزی که تصمیم گرفته بودن توی خونه پنهان بشن و تا آروم شدن اوضاع صبر کنن،از همون روزی که یه شب ناگهانی بهشون حمله شد و پاش توسط یکی از همون موجودات گاز گرفته شد چند وقت گذشته بود؟هنوز چهره ی لئو رو اون شب فراموش نکرده بود.اونقدر ترسیده بود که همون شبانه هونگبین رو برداشته بود و از خونه بیرون زده بودن.اونجا بود که فهمیدن دنیا دست کیه…همه جا خون بود و جسد های پوسیده…سکوت بود و ترس و تاریکی.

اون شب تنها صدایی که شنیده بودن صدای تلوزیون تبلیغاتی،بالای بزرگترین برج شهر بود که از نجات یافته ها درخواست میکرد به منطقه 96 برن و اینکه به نمونه های درحال تبدیل برای تحقیقات و کشف واکسن و درمان نیاز دارن و این برای لئو کافی بود تا برای نجات هونگبین راهی سئول و منطقه 96 بشه.

لبخند محوی روی صورت هونگبین نشست و با صدای زمزمه مانندی گفت:”ممنون لئویا.”

لئو درحالی که بی وقفه به دویدن ادامه میداد به جایی رسید که دیگه داشت نا امید میشد و دیگه پاهاش همراهیش نمیکردن و این یعنی پایان اونا و لئو نمیخواست اینو قبول کنه.حتی اگه خودش میمرد اشکالی نداشت ولی هونگبین نمیتونست توی این شرایط و اینجوری بمیره،نه لئو نمیتونست اجازه بده پس سعی کرد یکم دیگه پاهاش رو وادار به همراهی کنه و همینقدر تلاش برای لئو کافی بود که در بدترین شرایط معجزه ای رخ بده و علامت پناهگاه رو در انتهای خیابون اصلی تشخیص بده…همینه…درسته….توی هر شهر چندیتپن پناهگاه برای نجات یافته ها ساخته شده بود.پناهگاه هایی با در های اهنی کف زمین بین سنگفرش های خیابون.لئو حالا با امید بیشتری سمت پناهگاه رفت و با سرعت ولی محتاطانه هونگبین رو کنارش روی زمین گذاشت و در آهنی رو چک کرد.مثل اینکه مدتی بوده که خالی بوده،نگاهی به عقب انداخت و وقتی متوجه شد زامبی ها واقعا بهشون نزدیک شدن با تموم قدرتش در زنگ زده رو باز کرد و هونگبین رو از پله ها اروم پایین فرستاد و بدون معطلی خودش هم دنبال هونگبین پایین رفت و در رو پشت سرش محکم بست.

سکوت محض و تاریکی…لئو سمت هونگبین که توی تاریک به دیوار تکیه زده بود رفت و کوله رو از دستش گرفت.به سختی توی کوله دنبال چراغ قوه ای که از یکی از مغازه های توی راه پیدا کره بودن گشت و بالاخره پیداش کرد،سریع دکمه ش رو زد.حالا باریکه ی نوری که از چراغ قوه ای منشا گرفته بود کمی فضا رو روشن کرده بود.نور چراغ رو روی چهره ی هونگبین انداخت و با دیدن قطرات درشت عرق روی پیشونه هونگبین و موهاش که به پیشونیش چسبیده بود قلبش فشرده شد.چهره ش به شدت رنگ پریده بود و لب هاش سفید شده بودن.نور چراغ رو به سمت پاش گرفت و با دیدن پای خونیش چیزی توی دلش فرو ریخت.همیشه از خون متنفر بود ولی حالا بازم پاهای هونگبین خونریزی کرده بود و این اصلا خوب نبود.میدونست بعد از چند روز هونگبینش هم تبدیل میشه ولی اون نمیتونست به همین راحتی بیخیالش بشه.امکان نداشت بذاره همچین بلایی سر هونگبین معصومش بیاد.واقعا دلش میخواست هونگبین با اون لبخند دندون نما و چال گونه های بامزه ش بازم بهش نگاه کنه و بهش روحیه بده ولی…لعنتی…اشک داشت چشم هاش رو خیس میکرد پس نفس عمیقی کشید.سعی کرد به خودش مسلط بشه و با خودش عهد بست هر جور شده قبل از تبدیل هونگبین رو به اون منظقه 96 کوفتی برسونه و به نفع خودشونه که بتونن هونگبینشو درمان کنن وگرنه نمیتونست قول بده زنده بذارشون.فعلا باید فکری به حال پای غرق خون هونگبین میکرد.میدونست خیلی درد داده ولی این مدت بخاطر لئو چیزی نگفته بود و فقط خدا میدونست چند وقته خونریزیش شروع شده و چقدر خون از دست داده….

بافت مشکیش رو در اورد و همونجور مچاله روی کوله انداخت و سریع تی شرت سفید نخی ش رو هم در اورد ، با یه حرکت پاره ش کرد و یه تکه ش که بنظر تمیزتر میومد رو دور ساق پای هونگبین پیچید.پلیور رو دوباره تنش کرد ولی نمیتونست مطمئن باشه امشب از این سرما جون سالم به در ببره.پلیوری با بافت ریز و سوراخ های درشت و بدون دکمه.اوه اون حتما یخ میزد ولی در این لحظه و توی این شرایط این براش بی اهمیت ترین موضوع بود.

آروم هونگبین رو صدا زد و وقتی دید هونگبین چشم هاش رو به آرومی باز کرد لبخند محوی زد.لبخندی که فقط مخصوص لئو بود و اگر اونو روی لب شخص دیگه ای میدیدی اصلا متوجه کوچکترین شباهتی به لبخند نمیشدید ولی لئو فرق داشت…

هونگبین که این مدت از درد چشم هاش رو بسته بود با دیدن لئو و پلیوری که بدنش کاملا توش مشخص بود با لحن معترضانه ای گفت:”ولــــــ…”

لئو که متوجه شد هونگین میخواد چی بگه نذاشت حرفش رو ادامه بده و گفت:”مهم نیست.من خوبم….بهتری؟”

هونگبین آهی کشید و با وجود لرز بدی که داشت و مطمئن بود بخاطر از دست دادن خونه سری تکون داد تا لئو رو نگران نکنه ولی لرزش هونگبین از دید لئو دور نموند و سریع گفت:”سردته؟”

هونگبین احساس بدی داشت چطور میتونست با وضعی که لئو داره از سرما شکایت کنه؟پس سعی کرد لبخندی بزنه ولی تلاشش بیشتر شبیه به یه خط کج و معوج روی چهره ش بود با اینحال گفت:”نه پسر من خوبم…”

لئو میتونست تموم افکار هونگبین رو از چشم هاش بخونه پس گفت:”ولی من سردمه” و با این بهونه کوله رو کناری گذاشت و خودش گوشه ی دیوار جای گرفت هونگبین رو سمت خودش کشید.مطمئنا اگه کنار هم میموندن سرما کمتر اذیتشون میکرد.حالا سر هونگبین روی سیــ..//..ـنه لئو بود و کاملا توی آ..غو..//ـش لئو فرو رفته بود.لئو دستش رو دور کمر هونگبین حلقه کرد و آروم زمزمه کرد:”یکم صبر کن الان گرمت میشه…”

19 comments

  • soori☆Starlight

    وایی عالیییی بود آجییی :inlove: پر از هیجان :inlove: اییی وللللل فایتینگگگگگگگگ :inlove:
    آجی سانگ جائه هم هست؟ :-))

    • Yaseman☆Admin

      فدات عزیز دلم…خوشحالم برات جالب بوده :inlove:
      اوهوم سونگجه هم هست :-D

  • shokofeh

    ووووییی خیلی خوبه عالیه من میخوام

  • mohaddese☆Starlight

    عالی بووود!
    عاشق ایدهاتم!!!!
    دفعه قبل هونگبینو کشتی حالا هم داری تبدیلش میکنی به زامبی!
    ببینم اجی احیانا با هونگبین مشکلی داری؟!!!!!!
    منتظر ادامش هستم :-*

    • Yaseman☆Admin

      محدثه نمیری الهی یعنی دهددقیقه داشتم یه کامنتت فقط میخندیدم…الان که فکر میکنم میبینم استارلایتا کلا دوست دارن همه بلا ها رو سر بینی بیارن….خخخخخ… عاقا خب خیلی مظلومه بهش میاد این چیزا :-D من غلط بکنم بینی عشقه… مرسی عزیزم.

  • atefeh

    واااای هونگبینم,الهی بمیرم,واااای قلبم,
    خدایی قشنگ بلدی بااحساسات ادم بازی کنی,
    دمت گرم,فدایى داری,باقدرت ادامه بده,منم برم یه ذره گریه کنم بغضم توگلوم نمونه.
    تنک یو.❤❤❤

    • Yaseman☆Admin

      خدانکنه عزیزمممم… عزیز دلی مرسیییی :laugh:

    • kimia☆Starlight

      وااااااااای آخ جووووون فن فییییییک یاسمن جووووون …. اصن من بخاطر داستانای شما فن فیک خون شدم … از بس خوبن خوووو :-)
      هنوز نخوندمش ولی مطمعنم عالیه :-) حالا خوندم باز نظر میدم :-):-):-)
      وااای هورا ذوق زدم من الان فعلا :-)

  • kiyana

    elaaaaahhiiiiiiiiiiiiiii…..kheiliiiiiii khoooobeeee…leeeeooo…hooongbiiiin….
    moraghebe hongbin bashe ^_^ ^_~
    kheiliiii ghashang bood…mersiiiiii

  • pink apple☆Writter

    آقااااا یعنی عالی :-D من ذوق٬مرگ٬فنا!!! :-D سونگی هم هست چه داستانی بشه:-*

  • shokofeh

    محدثه جون کلا همه با هونگبین ما مشکل دارن همیشه یتیمه و داره میمیره طفلی من بمیرم براش :cry:

  • kimia☆Starlight

    واااااااای یاسمن جوووون … خیلیییییییی خوووب بووود خخخخ خوشت میاد هونگیو اذیت کنیا :-) جان ما باز نزنی بکشیش … لعوبین ؟؟ باشه قبول لعوبین از همشون خوب تره خخخخ … اوا راستی من نظر قبلیمو اشتباهی تو جواب یکی از نظرا گزاشتم اوتوکجی؟؟؟؟؟
    خخخ راستی این پلیور لعو منو یاد لباسش موقع سوپر هیرو میندازه :-D

  • Zobaek☆Writter

    عالیی بود واقعا !! جدی میگم!!
    با اینکه قلا خونده بودمش دوباره خط به خطشو خوندم .نظرمو هم که بهت گفتم.. از داستان قبلیت خیلیییی با احساس تر بود.. آدم قشنگ میتونست احساساتشونو حس کنه :)

  • هورا اخجون منتظر ادامه ام اقا منم نتونستم مقاومت کنم زمانبندی گذاشتم حالا که منو تو دردسر انداختی زود باش زمان گذاشتن داستانتو بگو
    با اینکه می گی هونگی مظلومه به شدت موافقم از بس مظلومه هر کاری میشه تو داستان باهاش کرد بچم
    همین اول کاری نکشیش بچه رو

  • leyla.pjm

    منم خوندم :-)

  • Rahil☆Starlight

    یاسی اشکم درومد :cry: :cry:
    :inlove: :inlove:

  • Mehrta☆Starlight

    خیلی باحال بود فوق العاه این چند وقت فقط فیلمای زامبی میبینم قشنگ تونستم تصور کنم عالی بود :yes: :laugh: :inlove:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.